:: درباره ما :: ارتباط :: RSS ::
فارسی :: English
     
   
ظ…ط¬ظ„ظ‡ ط§یط±ط§ظ† ع¯ط±ط¯ط§ظ†   ظپط±ظˆط´ع¯ط§ظ‡   ع©طھط§ط¨ ط¯ط± ع©ظˆظ„ظ‡   ط§ظ†ط¬ظ…ظ† ظ‡ط§   ع¯ط§ظ„ط±ی ط¹ع©ط³   ط¨ط±ظ†ط§ظ…ظ‡ ط³ظپط± ظ‡ط§

 
صفحه اصلی
اخبار کانون
کتاب در کوله پشتی
اخبار گردشگری
گزارش سفر‌ها
آمار سفرها
مجله ایرانگردان
مجله جهاني
درباره ما
تماس با ما
آموزش
دور ایران با دوچرخه
'گالری تصاویر
سفر مسثولانه

:: ورود به سایت
نام كاربري

کلمه عبور

مرا به ياد داشته باش
فراموش کردن کلمه عبور
ثبت نام نكرده ايد؟ عضویت
:: آمار بازدید ها
امروز87
دیروز116
کل بازدید ها89643
:: حاضرین در سایت
حاضرين: 8 مهمان حاضر


تهران
رطوبت: 25 درصد
ميدان ديد: 9.99 کيلومتر
فشار: 982.05 متر مربع
طلوع آفتاب: 6:09 ق/ظ
غروب آفتاب: 8:12 ب/ظ
دماي فعلي: 29 درجه سانتيگراد
روز: جمعه
حداقل: 24 درجه سانتيگراد
حداکثر: 34 درجه سانتيگراد
روز: شنبه
حداقل: 24 درجه سانتيگراد
حداکثر: 34 درجه سانتيگراد

 
تازه های سایت

 
اخبار

 

 
۵۳۰۰ كيلومتر دور ايران با دوچرخه چاپ ايميل
نوشته شده توسط محمد شاه كرم   
۰۱ فروردين ۱۳۸۸

 ۵۳۰۰ كيلومتر دور ايران با دوچرخه

 

مقدمه:

داخل اتاق سيگار(منظور اتاقي است كه براي سيگار كشيدن آزاد است) كه يك در هم سمت چپش براي عبادت ایزد باز مي شه، نشسته بودم ! كه يه هو احساس كردم يه قطار داره به سمت من حركت مي كنه. به خودم كه اومدم يه ماشين سنگين بود كه از كوچه اي لا اقل 15 متر با من فاصله داشت رد شده بود.

چند وقتي بود عجيب قاطي كرده بودم و زمين و زمان حالم رو به هم مي زد. خسته از اين شهر بزرگ ،شلوغ ، كثيف و آدم هايي كه رفتارشون بوي گند مي داد. بعد از ظهر داشتم برمي گشتم خونه تو قفس متحركي به اسم تاكسي كه اصلا نمي دونم از كجا به سرم زد برم از اين شهر پلشت برم و ايران رو با دوچرخه بگردم!!!!!!

آخرين باري كه سوار دوچرخه شده بودم حداقل بر مي گشت به حدود 15 سال پيش وقتي يه كوچيك بچه  بودم.

نمي دونم اين ايده اصلا از كجا به مخم اصابت كرد چون من تو اين نخ ها نبودم حتي يه بار هم تجربه سفررو به منظور سفر نداشتم.

تا خونه رسيدم زنگ زدم به هادي احمدي همكار گلم كه مدتي با گروه دماوند ،كوه رفته بود كه شايد بتونه راهنماييم كنه.

خلاصه بايد مي رفتم پس كلي كار داشتم كه بايد انجام ميدادم و كلي سوال. كجا ها بايد برم ؟چطوري بايد برم؟ ميتونم رو دوچرخه بشينم؟ چه تجهيزاتي نياز دارم؟ چه اطلاعاتي نياز دارم؟ دوچرخه كه ندارم چطور دوچرخه اي بايد بخرم؟ مرخصي رو چه كنم؟ پول از كي قرض بگيرم؟

اين سوال ها هيچ كدوم خيلي مهم نيست. يك هفته بعدش دوچرخه داشتم و 20 روز بعد از اون راه افتادم.

باهزار تا قرطي بازي 2 ماه مرخصي بدون حقوق گرفتم كه از اول رمضون شروع مي شد به اضافه 5 روز مرخصي ديگه كه با دو تا پنج شنبه و جمعه مي شد 70 روز فرصت براي زندگي.

تو اين 20 روز به 1000 نفر زنگ زدم 1000 تا سايت رو چك كردم. با اميد حازق كه صحبت مي كردم مي گفت اگه يه دست و يه پا هم داشته باشي دور دنيا  رو مي توني ركاب بزني.

نتيجه كند و كاش در اينترنت شد كانون گردشگران جوان ايران و شماره اي كه اونجا بود از اميرحسين خالقي.

با امير حسين تماس گرفت كه رفتارش براي من عجيب بود. از ايده من استقبال كرد گفت كمكم ميكنه و قرار شد برم اكوتور اونجا با هم صبحت كنيم. برام عجيب بود چون با خيلي ها تماس گرفته بودم همه مي گفتند وقت نداريم و ... . به دفتر اون آقاي ايكس كه سبيل هاي پهني داره زنگ زدم حتي وقت نداد يه نگاه به مسيرم بندازه.

رفتم پيش اميرحسين آدمي بي ادعا در كمال تجربه و دانش. گفت اول بايد بري غرب و بعد شرق و...

و گفت ياشار نظمي يك و نيم ماه است كه راه افتاده و مي تونه كمكت كنه.

ياشارعزيز هر جور اطلاعاتي كه داشت در تمام سفر بي دريغ در اختيارم گذاشت و اكثر مسيري كه طي كردم مسير ياشار بود.

23/06/1386 راه افتادم به اميد اينكه از يه سري چيزها كه دوست نداشتم فاصله بگيرم.

 

نوشته هام اکثرا توصیف جاده است از دید یه دوچرخه سوار به امید اینکه لطفی که یاشار به من کرد من هم برای دیگری تکرار کنم، همین .اگه اشتباه تاریخی در اون دیده می شه به خاطر اینه که من فقط اطلاعاتی که آدم های محلی به من دادند رو نقل قول کردم. نوشته ها ویرایش نشده شاید بیشتر بیانگر لحضات سفر باشه.

 

 

 

 

 

سه شنبه 23 شهريور 1386

بارم را بستم و براي اتوبوس هاي ساعت 6:30 به سمت ميدان آزادي راه افتادم. نرسيده به سر ارباب يادم افتاد كارت سايكلتوريستم را جا گذاشتم ، برگشتم و گرفتم ، و جالبه كه به ميدان امام حسين نرسيده يك هويي ظرف 2 ثانيه سرعت از 20 به صفر رسيد . تمام وسايلم ولو شد وسط خيابان دماوند . كاملاً با آرامش رفتم وسط خيابان همه را جمع كردم يك گوشه و شروع كردم به جمع كردن مجدد آنها ، آنقدر عالي توانستم ببندم كه ديگر نريخت . بعد از آنهم كه پا زدم نريخت . از اولين شكستم بسيار خوشحال و سرخوش شدم.

 قرار بود ديروز حركت كنم ولي نتونستم. چرا ؟ چون ميخواستم همه وسايلم را يك روزه جمع كنم . جالبه كه برنامه شروع نشده 1 روز عقب افتاده . ساعت7:30 از تهران با اتوبوس حركت كردم . بليط كه نداشتم آقاي راننده ميخواست 10  هزار تومان هم اضافه بگيره با زور 5000 تومان بابت دوچرخه دادم. ساعت 13:00 رسيدم به پليس راه چالوس . پياده شدم و ساعت زدم و راه افتادم . تا تنكابن كاملاً كفي بود ، ولي تنكابن تا سليمان آباد يك كم سربالايي و از اونجا تا خانه خاله سربالايي بيشتر شد . يك تجربه ديگر هم افتادن پلاستيك عينكم بود كه اگر گم مي شد يه وسيله به دردبخور را از دست مي دادم . كيلومتر شمار دوچرخه 30/78 را نشان ميداد كه 10 كيلومتر آن مال صبحه و بقيش هم براي رسيدن تا اينجا .

مسير طي شده 30/78

 

 

شنبه 24 شهريور 1386

 

 از ديشب تا صبح بارون اومد . ديشب تماس گرفتم با شماره هيات گيلان گفت رديف ميكند كه ظهر كه به رشت برسم با آقاي نيك بين رئيس تربيت بدني گيلان قرار بگذارم. امروز هم بارونيه به خاطر همين موندم خونه خاله. صبح هم كه زنگ زدم اداره هواشناسي تنكابن گفت تا 9-10 صبح هوا خوب ميشه . ولي تا ظهر باران يك تكه اومد و الان هم كه شب شده داره باران مياد. خوشحالم كه پسر خاله ام با خانوادش اينجاند و كلي امروز خوش گذشته ولي اعصابم حسابي خرد بود و عصبي بودم. اميدوارم هوا فردا صبح خوب بشه تا من راه بيفتم .    

 

 

 

يكشنبه 25 شهريور 1386

بالاخره ساعت يك ربع به هفت از سليمان آباد راه افتادم . نرسيده به رامسر تجربه بعدي من شكل گرفت . لاستيك عقب پنچر شد و من بعد از حدود 15 سال مجبور شدم تيوپ را عوض كنم . تا خورجين را باز كردم و تيوپ را عوض كردم 30 دقيقه گذشت. تا رامسر يك كم هوا باراني بود ولي بعد از آنجا تا انتهاي مسير كه ساعت 18:30 بود و در مهمانسراي ورزشكاران رشت ساكن شدم خبري نبود و باران نيامد. بعد از پنچرگيري ديدم ترمز عقب نمي گيره و بالاخره بعد از يك تلاش 30 دقيقه اي متوجه شدم از زير كاور – روكش سيم ترمز از جاش درآمده . مسير تا رشت گاهي با شيب كم و گاهي هم كفي كم بود ولي در كل ميانگين شيب صفر بود . در مسير وقتي از محلي ها در مورد اين مطلب كه كمربندي يا جاده داخل شهر، كدام كوتاهتر است مي پرسيدم همه كمربندي را پيشنهاد ميدادند. به نظر من كه تا رامسر مسير خيلي جذاب بود و بعد متوسط شد و بعد آزادراه رشت هم كه خيلي بي خود بود . امروز كيلومترشمار عدد 50/144 را نشان ميدهد .

ميانگين سرعت 6/18- 7:45 مدت زمان ركاب زدن- حداكثر سرعت 28

 

دوشنبه 26 شهريور 1386

امروز ساعت 7 از خواب بيدار شدم و ديدم باران مي آيد و تا 9:30 اين وضع اسف بار ادامه داشت . رفتم پايين پرس و جو كردم كه در مسيرهاي بعدي ام آيا ورزشگاهي براي استراحت هست؟ گفتند آره فقط بايد هماهنگ كني. زنگ زدم از آقاي آهنگران پرسيدم . گفت برو پيش آقاي ستوده . رفتم و خوشبختانه كار من را راه انداخت . زنگ زدند به انزلي و رضوانشهر و هشتپر و آستارا و من رو معرفي كردند و گفتند كه به اين شهرها خواهم آمد .

ساعت 10 بود كه زير باران راه افتادم . بعد از حدود 45 دقيقه باران بيشتر شد . و چه باراني! خوب اين هم تجربه بعدي من . اما به پليس راه رشت- انزلي كه رسيدم كاملاً خودم را مجهز كردم .

حالا باران و باد شديد هر دو كار را بسيار سخت كرد . طوري كه من ساعت 15 رسيدم انزلي .

 رفتم ورزشگاه انزلي و اسكان پيدا كردم . ضمناً مي خواستم بروم مرداب كه گفتند 40000 تومان ميشود . در ضمن هوا هم طوفاني بود . گفتند نمي برند همه جا را نشان بدهند خوب من هم نرفتم. مردم بين راه خونگرم بودند. مردم خود شهر يك خورده خشك و سرد بودند .

ميانگين سرعت 59/16 – 9:08 مدت زمان ركاب زدن- مسير طي شده 68/84

 

 

سه شنبه 27 شهريور 1386

تجربه امروز به من ميگه اگر تصميم گرفتي تو روز باراني ركاب بزني هرچه سريعتر اينكار را انجام بده و منتظر قطع شدن باران نباش. امروز ساعت 9 از انزلي راه افتادم . حدود 50 كيلومتر اول جاده بسيار خراب بود و شانه نداشت . به پونل رسيدم كه تقريباً تا اونجا يه كم سربالايي بود تمام خستگي من در رفت . بسيار طبيعت زيبايي داشت و يك جاده كه به سمت چپ مي رفت . با يك آقا سر صحبت را باز كردم كه اسمش مهران بود و صافكار و نقاش بود و ميگفت: اين جاده ميره به سمت دوران . من فكر ميكنم دوران خيلي بايد جذاب باشد . به سمت راست آمدم تقريباً سرپايني شروع شد از اينجا به بعد سربالايي تمام شد و بده بستون هاي جاده ديده مي شد. تا حوالي پره سر طبيعت فوق العاده بود. به خصوص چند تامسير انحرافي به خاطر تعمير جاده وجود داشت  كه باعث شد طبيعت بسيار زيباي اين منطقه را بهتر ببينم . آنقدر زيبا كه زير باران ايستادم و دوربينم را درآوردم و چند تا عكس انداختم. چند دقيقه بعد دوچرخه افتاد و زنجير تو طبق جلو گير كرد كه خودش خيلي وقت گير و اعصاب خردكن بود .  كم كم به شهر زيباي اسالم رسيدم كه ديگه از طبيعت اين شهر چيزي نميگم . از اين به بعد مسير شانه نداشت و ماشينهاي بزرگ به سرعت مي رفتند و خيلي خيلي خطرناك بود.

ساعت 16 رسيدم به هشتپر و در ورزشگاه پورياي ولي ساكن شدم . امروز تماماً در باران ركاب زدم .

ميانگين سرعت 63/14 – 5:22 مدت زمان ركاب زدن- حداكثر سرعت 36- مسير طي شده 54/78

 

چهارشنبه 28 شهريور 1386

ساعت 9 راه افتادم . هوا خوب  بود . كم كم كه راه افتادم ديگه از شانه هاي آسفالتي خبري نبود و هر چه بود شني بود ، كه پا زدن در چنين مسيرهايي بسيار خطرناك است . به خصوص وقتي كه به آستارا نزديك شدم پر بود از ماشينهاي سنگين در حال حركت . 45 كيلومتر مانده به آستارا چنان طبيعت زيبا بود كه راننده ها هم كنار زده بودند و از مسير لذت مي بردند. در كل اين مسير ديگر كفي ديده نشد و هرچه بود سربالايي و سرپاييني هاي خفيف بود. بعد از حويق شيب جاده به سمت پايين بود ، در حالي كه قبل از آن شيب به سمت بالا بود. براي ناهار 15 كيلومتري آستارا كه خيلي هم زيبا بود ايستادم و با دو برادر دوقلو – آقا مهدي و ميلاد آشنا شدم . كلاس سوم راهنمايي بودند و يكي از اونها خيلي ناراحت بود كه معدلش 03/0 از اون يكي كمتر شده. ميگفتند خانه شان نزديك جنگل است. چند روز پيش اون سمت سيل اومده بود. بالاخره ساعت 15 به آستارا رسيدم. خدا را بسيار شكر ميكنم كه امروز خيلي صحنه هاي زيبايي ديدم . اميدوارم فردا هم باراني نباشه.

ميانگين سرعت 9/16-4:23 مدت زمان ركاب زدن -حداكثر سرعت 42 - مسير طي شده 47/74

 

پنجشنبه 29 شهريور 1386

اول مسير را بررسي مي كنم . ساعت 8 از آستارا حركت كردم . ابتداي مسير داخل شهره و به محض اينكه وارد جاده خارج شهر مي شيم با يه جاده كه آسفالتش خيلي بده مواجه مي شيم تا برسيم به ابتداي جاده اصلي.

داشتم مي رفتم و اصلاً تو فازهاي اين شكلي نبودم تا اينكه به ابتداي جاده حيران رسيدم ، ناخودآگاه زدم زير گريه . آنقدر اين مسير زيباست كه هرچقدر راجع به آن گفته بشود كم است . حدود 18 كيلومتر شيب متوسط داشتم و بعد از آن شيب بسيار زياد ميشه تا كيلومتر 57/30 كه به خود حيران رسيدم . ديگه همه جا را كاملاً مه گرفته بود و هرچي دنبال تابلوي حيران گشتم جز يك تابلوي پاسگاه حيران چيزي نديدم . براي ناهار هم آنجا 30 دقيقه ماندم و بعد سريع حركت كردم . دير راه افتاده بودم و خيلي كند حركت ميكردم . ولي لذت ديدن و عكس گرفتن را به هيچ وجه از دست ندادم . به دليل همين رفتن به كناره هاي جاده كه دوچرخه پنچر شد . جالب بود وسط اين همه مشكل و سربالايي و كمبود وقت و زيبايي مسير 45 دقيقه پنچري گرفتم . تو راه سعي كردم به هر كسي ميرسم صحبت كنم و نظرش را راجع به زندگي در اين محل بپرسم، همه ميگفتند خوبه اما امكانات مناسب براي زندگي نداره ، همان حرفهاي قديمي ......

از آستارا كه راه افتاده بودم طبق معمول هفته اخير باران مي آمد ولي در گردنه حيران باران قطع شد و حتي براي لحظاتي چشممان به ديدن جمال خورشيد خانم هم روشن شد. به نظر من كه اين مي توانست بهترين هوا براي اين محل باشه. باز هم خدا را شكر كه در حيران به باران نخوردم مگر در انتهاي مسير كه اون هم طبيعتش همينه .تو راه از هركس پرسيدم چقدر سربالايي داريم كسي جواب درستي به من نداد و اين خودش انگيزه اي شد كه من تمام مسير رو ركاب بزنم كه حداقل مسيرها را درست ثبت كنم . همه مي گفتند تا تونل سربالايي است ولي چقدر تا تونل مانده را هركسي هرچي مي خواست ميگفت . ساعت 14 بود كه به حيران رسيدم و 14:30 بعد از ناهار ادامه دادم . تا ساعت 17 كه كيلومتر شمار 22/43 را نشان مي داد و من تونل را در 200 متري مي ديدم، افت بدني بسيار شديدي حس مي كردم. 2 راننده محترم كه با اينكه سربالايي شديدي بود و براي اين ماشينهاي سنگين ايستادن و راه افتادن مجدد كار بسيار سختي بود ولي ايستادند و يك سري پيشنهادات بي شرمانه ( منظورم حمل دوچرخه با ماشينه نه چيز ديگه ) به من دادند كه من بسيار از محبت آنها ممنونم ولي دوست داشتم با اينكه زمان خيلي كمي داشتم و ممكن بود به شب بخورم اين مسير را پا بزنم. تازه سرعت دوچرخه ام هم براي اين مسير زياده  به سرم زده بعداً براي يك دفعه اين مسير را پياده بيام . به تونل رسيدم، مسافت تونل 840 متر بود. بعد از تونل هم يك تابلوي بزرگ كه عكسش رو مي بينيد مسافت تا نمين و اردبيل را نوشته . طبيعت دو طرف تونل كاملاً متفاوت است. قبل از اون كاملاً جنگلي و كوهستاني و بعد از آن كاملاً استپ و كوهپايه اي . بعد سرازيري شروع شد تا 3 كيلومتري نمين . بعد يك سربالايي تند بود و سربالايي بعدي هم خود نمين و بعد تا اردبيل مسير كاملاً كفي بود .كم كم داره شب ميشه بعد از پليس راه 12 كيلومتر تا اردبيل مانده بود ، كه تو اين مسير نزديك بود 7-8 تا سگ گردن كلفت من رو بخورند كه من بيچاره هم آنقدر با سرعت پا زدم و در رفتم كه ديگه قلبم رو تو مخم احساس مي كردم . بالاخره ساعت 30/17 به استاديوم تختي اردبيل رسيدم كه قرار بود شب بمانم . ولي در اينجا بسيار بد با من برخورد شد كه من مسئول همه اينها را آقاي ولي پور و هيات دوچرخه سواري اردبيل مي دانم . او به من گفته بود چون معرفي نامه نداري خودت با مسئولين صحبت كن. در صورتي كه مي توانست اين رو ديشب به من بگه تا براي اسكان به جاي ديگري فكر كنم . بالاخره خوابگاه را 1 شب به من  داد كه هرچه از پلشتي اين خوابگاه براتون بگم كم گفتم. ديگه قر نمي زنم. امروز يكي از زيباترين روزهاي زندگي من بود كه بابتش خدا را بسيار شكر مي كنم.

ميانگين سرعت 20/12- 7:08 مدت زمان ركاب زدن – حداكثر سرعت 54- مسير طي شده 21/87

 

 

 

جمعه 30 شهريور 1386

آنقدر در اردبيل با من بد برخورد شد كه تصميم گرفتم در آنجا استراحت نكنم و به سرعين بروم . ساعت 13:30 بود كه بعد از يك خواب حسابي و سرويس كامل دوچرخه رفتم كه بقعه شيخ صفي الدين رو ببينم . برام خيلي جالب بود ولي احساس مي كردم يك مقدار اين محيط مذهبي شبيه به مقبره شده. ولي هنوزم اينجا گيرايي مذهبي خودش را داشت . به سمت سرعين راه افتادم. تا سه راهي سرعين جاده كفي بود. از سه راهي تا خود سرعين 5/7 كيلومتر فاصله است كه 5 كيلومتر آن سربالايي و 5/2 كيلومترش هم سرپايني و كفي . اونجا دو تا آبگرم به من پيشنهاد شد. يكي قاميش گلي ( گاوميش+ درياچه كوچك يا يه همچين چيزي ) كه اينجوري كه از اسمش پيداست قبلاً گاوميش ها از اين محيط لذت مي بردند و حالا آدمها. و ديگري پهن لو . رفتم قاميش گلي گفتند تا ساعت 20 براي خانمهاست و از آن به بعد براي آقايان. كه من تصميم گرفتم برم پهن لو. دوچرخه ام را به كاسب روبروي پهن لو سپردم و رفتم داخل . آب اونجا بسيار گرم بود ( بعداً متوجه شدم اين دو گرمترين آبهاي معدني اينجا هستند با دماي 47 درجه ) حدود 1ساعت تا 1:30 دقيقه داخل بودم و موقع بيرون آمدن كاملاً حالم بد شد طوري كه روي زمين پهن شدم . موقع شام كه با محلي ها صحبت كردم ميگفتند ما كه هر روز ميرويم نيم ساعت نميتوانيم اون تو بمانيم ، تو يك ساعت و نيم رفتي اون تو !! طبيعيه كه پس بيفتي . شب هم رفتم كنار خيابان چادر زدم كه تا صبح 1 يا 2 ساعت بيشتر نخوابيدم ( از صداي ماشينها كه فكر مي كردم در چادر هستند و دارند ميان تو )

با مسئول دوچرخه سواري آذربايجان شرقي صحبت كردم، خيلي با من بد برخورد كرد و احتمالاً فردا براي جا مشكل دارم .

ميانگين سرعت 23/14- مدت زمان ركاب زدن 2:31- حداكثر سرعت 36- مسير طي شده 99/35

 

شنبه 31 شهريور 1386   

امروز ساعت 5:30 از خواب بيدار شدم . تا چادر و كيسه خواب و خورجين را جمع كردم و يك صبحانه مختصر خوردم. ساعت 7:30 شد . راه افتادم و از هركس پرسيدم تا سراب جاده چطوره گفتند كفي است و بعد از سه راهي هم تابلوي سراب 63 كيلومتر ديده مي شد. بعد از حدود 10 كيلومتر كفي سربالايي شروع شد و تا 25 كيلومتر مانده به سراب ادامه داشت كه خيلي سنگين بود و كاملاً متفاوت با چيزي كه انتظار داشتم . حدود 2 كيلومتر جاده كفي بود و 23 كيلومتر بعدي هم كاملاً كفي و سرپاييني. ساعت 13:30 بود كه به سراب رسيدم و حدود 14:30 هم مستقر شدم . امروز قرار بود برادرم برود فدراسيون و نامه معرفي نامه بگيرد كه خوشبختانه اين كار به درستي انجام شد و سركار خانم داورزني عزيز محبت نموده و براي آقاي بهزاديان كه نماينده شركت در سراب است فكس كردند . رفتم بگيرم كه آقاي بهزاديان نبود ولي تعميركارش گفت من اونجا آشنا دارم باهات ميام . آمد و بدون هيچ مشكلي كارم راه افتاد و در خوابگاه تربيت بدني سراب ساكن شدم . اونجا با آقاي عطاپور آشنا شدم كه نقاش ساختمان بود و خيلي دوست داشتني و با محبت . كه بعداً يك افطار حسابي ( سوپ جو ) كه خود ايشان زحمت پختش رو كشيده بودند خورديم. سر سفره متوجه شدم برادر حسين آقا در تربيت بدني تبريز كار مي كنه كه با چند تا تماس خوابگاه تبريز هم جور شد . الحمدا...

براي خريد خوردني رفته بودم بيرون كه متاسفانه تاثير بدي از اين شهر گرفتم. چون چندتا پيرمردي كه ديدم همه عصا به دست بودند و مشكل بدني به وضوح در آنها ديده مي شد. صورت مردها و بچه ها آنچنان كه بايد شاد نشان نمي داد و دخترها هم به پسرها نگاه نميكردند!! يك كم جلوتر يه پسره تو گاري خوابيده بود و واقعاً شبيه يك سراب راست راستي بود. حسين آقا ميگفت گرسنه بودي همه چي رو اينجوري ديدي. خوب شايدم راست مي گفت. يك ظرف ماست تو سراب گرفتم و دلي از عذاب درآوردم.

ميانگين سرعت 57/17- مدت زمان ركاب زدن 4:10- حداكثر سرعت 72- مسير طي شده 23/73 

 

يكشنبه اول مهر 1386   

به پيشنهاد ياشار خان ساعت 6:10 از سراب راه افتادم تا بستان آباد يك كم شيب جاده به سمت بالا بود و از ده كيلومتري بستان آباد باد مخالف شديدي وزيدن گرفت.

ساعت 10 بود كه به بستان آباد رسيدم . وقتي از يك مغازه دار پرسيدم آب جوش داره يا نه ؟ گفت: آره بيا تو مغازه و اينجا صبحانه بخور . شروع كرديم صبحانه خوردن كه متوجه شدم اين دوست عزيز « عادل خان » نفر چهارم مسابقات دو كشوري است . بستان آباد تا سراب فاصله چنداني نداره ولي به نظر من كه مردمش خيلي سرحال تر از سراب هستند . خلاصه سر صحبت را باز كرديم و عكس گرفتيم و ....  ساعت 10:40 بود كه حركت كردم به سمت تبريز . مسير مثل قبل يك مقدار به سمت بالا « خيلي كم » شيب داشت. در حدود 30 كيلومتري تبريز دست راست درياچة قوري گل را ديدم كه از دور زيبا به نظر مي رسيد . حدود 28 كيلومتر مانده به تبريز گردنه شيبداري به طول 3 كيلومتر شروع شد و بعد از آن تا خود تبريز كاملاً سرپاييني شديد بود . ساعت 13:30 به تبريز رسيدم و تا خوابگاه تربيت بدني را پيدا كردم ساعت 14:30 بود . اسكان پيدا كردم . يك زنگ هم به آقاي طاهري زدم و ايشان را ملاقات كردم . بعد هم رفتم ايل گلي را ديدم . فردا صبح مي خواهم بروم كندوان را هم ببينم.

ميانگين سرعت 70/20- مدت زمان ركاب زدن 6:40- حداكثر سرعت 75/68- مسير طي شده 25/138

 

دوشنبه دوم مهر 1386

امروز صبح ساعت 7:30 بود كه از خوابگاه به قصد كندوان زدم بيرون . متوجه شدم كه اين فصل مردم زيادي به اين شهر ديدني نمي روند و من مجبورم به سختي خودم را به آنجا برسانم . رفتم راه آهن و از آنجا سوار ماشين هاي سهند شدم . سهند هم تا كندوان 2تا 3 كيلومتر بيشتر نبود. از اونجا مجبور شدم دربست بگيرم برم تا كندوان. در نگاه اول خيلي خيلي كوچك به نظر ميرسيد. ولي من رفتم انتهاي شهر و شروع كردم از كوه بالا رفتن و از بالاي روستا يك مسير شني خطرناك كه حتي يك مرتبه هم زمين خوردم رد شدم.

 

 

خيلي برايم جالب . خوشحال بودم كه اين زمان را براي ديدن كندوان صرف كردم . موقع برگشتن هم كلي نشستم كنار جاده تا يكي پيدا بشود من را برگرداند . بالاخره 2 تا پيرمردي كه داشتند برمي گشتند محبت كردند و من را هم بردند . تو مسير برگشت هنوز 1 تا 2 كيلومتر از كندوان دور نشده بوديم كه با تابلوي « حيله ور شهر مدفون» مواجه شدم. خواهش كردم كه نگاه دارند و حدود 45 دقيقه در آنجا گشتم. بسيار جذاب بود . يك شهر مانند كندوان كه در اثر حفاري هاي باستان شناسي پيدا شده بود و عمليات حفاري در آنجا ادامه داشت. آن مدتي كه منتظر ماشين براي برگشتن بودم با آقاي خالقي تماس گرفتم و ايشان شماره آقاي افشين ايران پور را به من داد و من بعد از تماس حدود ساعت 14 با ايشان قرار گذاشتم . برگشتم تبريز و رفتم براي بازديد از مسجد كبود كه بسيار شگفت زده شدم . داخل مسجد چندتا ويترين فلزي گذاشته بودند و مجسمه مي فروختند ! بعد نوبت به موزه رسيد كه چند چيز جذاب داشت ( البته به نظر من ) زير زمين مجسمه هاي بسيار زيبايي ديدم كه و طبقه اول هم اجساد انسانهاي 3000 سال پيش كه به روش جنيني دفن شده بودند . در ضمن زيورآلات چند هزار ساله كه به نظر من بسيار زيبا بود.

 

 

 خلاصه رفتم پيش آقاي ايران پور كه بسيار با محبت و صميمي بود و كلي از برنامه هاي من رو به هم ريخت . كه البته بابت اينكار ازش بسيار ممنونم . ديگر فرصتي نداشتم چون فردا بايد مسير تبريز تا اروميه را پا ميزدم .

پا نویس:افشین ایران پور عزیز نیز از این روز تا انتهای سفر هر موقع نیاز به راهنمایی داشتم در کمال محبت راهنمای من بود.

 

سه شنبه سوم مهر 1386

ساعت 6:30 بود كه راه افتادم . بعد از پليس راه تابلوي جزيره اسلامي 75 ديده مي شد . تا اينجاي مسير كفي بود . تا اين كه به جاده جزيره اسلامي رسيدم . يك جاده كه به نظر من منحصر به فرد بود . مثل خط كش ، نه به سمت چپ و راست مي رفت و نه بالا و پايين . تا حدود 25 كيلومتري جزيره هيچ مغازه اي ديده نمي شد. مسير برايم جالب بود چون هم سمت چپ و هم راست جاده ديد تا بي نهايت بود و هيچ چيز جلوي اون رو نمي گرفت.

 

    

10 كيلومتر كه وارد اين جاده جذاب شدم باد مخالف وزيدن گرفت و تا خود اروميه اصلي ترين مشكل امروز من بود  25 كيلومتر مانده به اسكله  و ديگر از جاده كفي خبري نبود و سربالايي و سرپاييني ها شروع شد و به نظر من شيب يك مقدار به سمت بالا بود . 13:10 به اسكله رسيدم تا شناور آمد و به آن سمت درياچه رفتيم ساعت 14:20 بود. مسير روي درياچه بسيار براي ركاب زدن جذابه چون در كل اين مسير درياچه زيباي اروميه را مي بينيد كه اگر آفتاب هم روش بتابد بسيار دل انگيز مي شه . ساعت 17:15 رسيدم پيش آقاي فتوحي - نماينده محترم شركت در اروميه براي گرفتن نامه تربيت بدني كه از تهران براش پست شده بود. يك ساعت بعد در ورزشگاه تختي اروميه مستقر شدم . امروز باد بين 5 تا 10 كيلومتر سرعت من را كم كرد . امروز خيلي خسته كننده بود.

ميانگين سرعت 88/17- مدت زمان ركاب زدن 7:56 – حداكثر سرعت 50 - مسير طي شده 14/142

 

                              

 

چهارشنبه چهارم مهر 1386

ساعت 9:30 از خواب بيدار شدم . حسابي خستگي ام در رفته بود . رفتم از اداره تربيت بدني استان براي هماهنگي جهت اسكان شبهاي بعدم  كه با آقاي رحمت خدا معاون تربيت بدني حسابي حرفم شد . ولي نامه مربوطه را گرفتم و بيرون زدم . نوبت رسيد به كليساي ننه مريم كه از لحاظ قدمت دومين كليساي قديمي دنياست !!

                   

رفتم داخل كه مسئول اونجا گفت ساعت 16 به بعد بيا ، الان زمان نظافته كه من خواهش كردم چون زمان ندارم اجازه بده از كليسا ديدن كنم . كه خوشبختانه محبت كرد و قبول نمود . داخل ساختمان كه شدم فضاي بسيار روحاني داشت كه من چند لحظه گيج اين زيبايي بودم . البته كليسا بازسازي شده بود ، ولي قالب كلي به هم نريخته بود . محرابي زيبا كه فقط اسقف ها مي توانستند بروند . جايي كه بچه ها را غسل تعميد مي دادند و مكاني كه نان مخصوص جشنهاي بخصوص مسيحي را آماده ميكردند . بعد رفتم موزه كه بسته بود ، ولي همان كليساي ننه مريم براي كل امروز من كافي بود . حالا مي خواهم بروم بند و شام را اونجا بخورم و يك نگاهي هم به آدم ها بيندازم .

 

 

    

 

پنج شنبه پنجم مهر 1386

ساعت 6:05 استاديوم تختي اروميه را به قصد نقده ترك كردم . حدود 25 كيلومتر جاده كاملاً كفي بود و بعد از آن حدود 40 كيلومتر سربالا و سرپاييني . كنار درياچه اروميه هوا هم يك مقدار خنك شد. صبحها يه خورده سردم ميشه . چند كيلومتر بعد سمت راست يك درياچه زيباي ديگر ديدم كه اين دفعه رنگ آبش به جاي آبي درياي اروميه به سبز مي خورد  كه احتمال دادم اين ديگه ربطي به درياچه اروميه ندارد . كم كم كه جلو رفتم تابلوي سد مخزني حسنلو را ديدم .  رفتم و از نگهبان اين تاسيسات چندتا سوال كردم . حجم اين سد حدود 69×106 متر مكعب بود و آبي كه از ارتفاعات نقده مي آمد اينجا جمع مي شد. بعد از چند كيلومتر ديگر به محمديار رسيدم . رفتم يك مغازه صبحانه بخورم ، يك سري خرت و پرت گرفتم و خوردم و شروع كردم گپ زدن با صاحب مغازه . موقع خداحافظي هم هر كاري كردم از من پول نگرفت و گفت شما مهمان ما هستي . جالبه !

كمي جلوتر سمت راست به سمت حسنلو حركت كردم . البته مجبور شدم اول 6/1 كيلومتر برم تو جاده محمديار- نقده و ساعت بزنم و برگردم چون ديگر پليس راه نداشتم . حدود 5 كيلومتر بعد به تپه حسنلو رسيدم . قدمت اين تپه در حدود 6000 سال پيش از ميلاد مسيح است . به زور دوچرخه را كشاندم بالاي تپه و رفتم بغل كانكس نگهباني . آقايي آمد و خيلي من را تحويل گرفت ، به من چاي و ميوه داد.‌ ( تو ماه رمضان خيلي هم طبيعي نيست ) و چندتا نقشه و بروشور كه مربوط به حسنلو و آذربايجان غربي مي شد. تپه حسنلو را حسابي برانداز كردم و كيف كردم . موقع رفتن هم از همان دوست عزيز خواهش كردم از من عكسي انداخت و تشكر و خداحافظي....

                   

 

برگشتم ميدان اصلي حسنلو تا بستني معروف حسنلو را بخورم . داخل بستني فروشي از صاحب مغازه درخواست بستني كردم ايشان هم اجابت نمود. « بستني از شير گاوميش» اگر راستش را بخواهيد خيلي خوشمزه است . طبق معمول اين آقا هم هرچه درخواست كردم از من پول نگرفت. گفت شما مهمان ما هستيد. گفتم بابا همه مهمان هستند. گفت : نه شما مهمان ورزشكار هستيد.

حدود 10 كيلومتر بعد شهر نقده را ديدم. جاده محمديار به نقده حدود 500 متر خاكي داره و بقيه جاده هم تعريفي نداره ولي آسفالته است. در نقده هم تو ميدان اصلي شهر با چندتا جوان خوش و بش كردم و آنها هم به من خوش آمد گفتند و دعوت كردند كه شب برم خانه آنها . من هم بسيار شرمنده از اين رفتار محبت آميز آنها ازشان تشكر كردم و به سمت تربيت بدني راه افتادم و در آنجا ساكن شدم . ساعت حدود 14 را نشان ميداد و من هم هوس كرده بودم يك نگاهي به كتيبه اژدها بلاغ بياندازم . رفتم و ماشين هاي اشنويه را گرفتم و با يك راننده گرم گرفتم و  در مورد كتيبه پرسيدم. گفت مي داند كجاست و حدود 20 تا 22 كيلومتر تو راه اروميه است . در مورد دليل اين اسم پرسيدم كه گفت : سر در اين كتيبه يك اژدها بوده كه دو چشمش هم از الماس بوده كه حالا زير جاده مانده ! ( بلاغ و چشمه ) به اشنويه كه رسيدم كيفم را درآوردم و ديدم 4000 تومان داخلش بيشتر نيست 1000 تومان به راننده دادم. از راننده اشنويه به اروميه را هم كه پرسيدم گفت 2000 تومان . خوب مي ماند 1000 تومان پول و مسيري كه بايد برمي گشتم. ولي دلم مي گفت برو و رفتم . تو راه سرصحبت را با آقاي راننده باز كردم و در مورد اين مكان پرس و جو كردم. گفت : محلي هاي اينجا به اين محل مي گويند « عين روم » دليل را پرسيدم گفت : وقتي مغولها به ايران حمله كردند و از آذربايجان شرقي به اين سمت آمدند عثماني ها و كردهاي اينجا با هم اعتلافي تشكيل داده و مانع سپاه روم شدند !!!! ( شايد رومي ها هم از اين فرصت استفاده كرده و از ضعف داخلي براي حمله استفاده كرده باشند. ) اين شد كه اينجا روستايي تشكيل شد به همين نام و اين هم سر در اصلي همان روستا است كه روي اين سر در با خط ميخي چيزهايي نوشته شده!!! ( خط ميخي و عثماني ها چه ربطي به هم دارند، نمي دانم! اين حرف همان راننده بود نه من ) ديگر به چشمه رسيده بوديم پياده شدم و كرايه را دادم و اصلاً به بازگشت هم فكر نمي كردم . سر در را پيدا كردم كه تقريباً ويران شده بود و فقط يك تكه هايي از آن ديده ميشد

 

       

چندتا عكس گرفتم و رفتم كنار جاده كه برگردم. يك پژويي نرسيده به چشمه آهسته حركت كرد ولي باز به حركتش ادامه داد و جلوي من ايستاد. و من هم از خدا خواسته پريدم تو ماشين . گفت مي خواستم يه آبي بخورم ولي نرفتم به جايش شما را سوار كردم . اين آقا با اينكه مسيرش پيرانشهر بود من را رساند تا نقده و باز هم طبق معمول هرچه درخواست كردم از من پول نگرفت . امروز از رفتار مردم و طرز برخوردشان به وجد آمدم و خوشحال هستم كه اينجام. اين آقاي با محبت آخري گفت كه « كردشهپر»و « بش قارداش» را هم برم. شايد هم يك روزي رفتم .

ميانگين سرعت 25/20- مدت زمان ركاب زدن 5:21 – حداكثر سرعت 54- مسافت طي شده 48/108 

   

جمعه ششم مهرماه 1386

امروز ساعت 6:30 نقده را ترك كردم. بعد از حدود 15 كيلومتر سربالايي و سرپاييني هاي جاده شروع شد. ساعت 10:25 بود كه به پيرانشهر رسيدم. اصلي ترين مشكل من امروز حمله 7-8 سگ بود كه باعث شد يك مسير حدوداً يك كيلومتري را برگردم و از ترس سرپاييني را به سرعت بروم و فرار كنم . حدود نيم ساعت منتظر ماندم تا يك وانت من رو ببره حدود يك كيلومتر دورتر تا از سگها رد بشوم . ولي كسي برام نگه نداشت . آخر سر از يك نفتكش خواهش كردم اين يك كيلومتر را آرام پشت سر من بياد تا از سگها رد بشوم. ايشان هم محبت نمود و قبول كرد . حدود 30 تا 40 دقيقه صبحانه خوردن در پيرانشهر طول كشيد و بعد به سمت سردشت حركت كردم .

                       

 ديگه كم كم جاده علاوه بر حالت كوهستاني ، جنگلي هم مي شد. طبيعت بسيار فوق العاده در اين مسير خيره كننده است . پيچ و خم ها ، سربالايي و سرپاييني ها ، رودخانه ميان دره و جنگل در سمت ديگر جاده . تا كوپر كاملاً سربالايي بود . به كوپر كه رسيدم يه پسره سمت چپ جاده ايستاده بود . سلام كرد و من هم سلام كردم و سر صحبت را با هم باز كرديم . حدود 5 دقيقه بعد يك ماشين اومد و پسره پريد كنار جاده و سمت چپ جاده كه يه جاده فرعي بود را بهش نشون داد. از نگاه من متوجه شد كه موضوع را گرفتم و خودش بدون اينكه من چيزي بگويم گفت : ما هم مجبوريم قاچاق كنيم ديگر. من تا حالا فكر مي كردم اينها خيلي كيف مي كنند كه اينكار را انجام مي دهند . ولي باور كنيد حالت صورت اين پسره از كاري كه ميكرد شرمگين بود. بعداً كه از علي آقا كه وصفش را خواهم كرد پرسيدم گفت : بيشتر به عراق گازوئيل قاچاق ميشه و تو هر قاچاق حدود 100 تا 200 هزار تومان گير اينها مي آيد. از كوپر تا 2 كيلومتري ميرآباد اكثراً سرپاييني بود و كمي سربالايي شد. تا خود ميرآباد. در ميرآباد رفتم از يك آقا پرسيدم در اين مسجد قفل داره ! مي توانم شب تو مسجد بمانم ؟ گفت : چرا نمي تواني ، اصلاً شب بيا خانه من . همين جاست . آنقدر اصرار كرد كه من هم قبول كردم . به دو دليل: اصرار اين آقا و دوم مي خواستم برم پيشش و رفتار خودش و خانواده اش را ببينم و شب پيشش باشم . بعد هم برد منو با ماشينش تو ميرآباد گرداند و ميوه و چاي و بعد هم كه شام . موقع نماز ظهر هم ايشان جلو ايستاده بود و به سنت سني ها نماز ميخواند و من كنارش و به روش شيعه ها .

 

علي آقا بسيار با محبت بود و تصديقي بر حرفهايي كه ياشار ميزد. يادم رفت بگم ساعت 14:15 بود كه به ميرآباد رسيدم. فردا مي خواهم بروم سردشت و آبشار شلماش.

ميانگين سرعت 15/17- مدت زمان ركاب زدن  5:41 – حداكثر سرعت 62- مسافت طي شده 64/97

 

 شنبه هفتم مهر 1386 

امروز ساعت 7:30 خانواده علي آقا را كه تشكيل مي شد از خودش ، پدر و برادرش هادي و همسرش و دختر خوشگلش ژيوان و پسرش ژيلوان ( اين دو اسم آخري هر دو به معني نو ، مبارك ، بهار هستند و ژيوان براي دختر و ژيلوان براي پسر )  را ترك كردم. ديشب تا ساعت 11 با علي آقا صحبت مي كرديم . به خاطر همين بود كه صبح دير راه افتادم . مسير امروز هم بسيار بسيار زيبا بود. پر از پيچ و خم و سربالايي و سرپايني همراه با جنگلهاي فراوان .

                            

اكثر مسير كفي به سمت پايين شيب داشت و سربالايي اصلي از 7 كيلومتري سردشت شروع شد . پليس راه سردشت 5 كيلومتر تا سردشت فاصله داره كه فردا براي رفتن به بانه بايد اين 5 كيلومتر را برگردم . اونجا با يك آقاي نظامي آشنا شدم كه اصفهاني بود و خوشحال از اينكه بالاخره بعد از يك هفته كه اينجا منتقل شده با يك فارس صحبت مي كند . از امنيت پرسيدم كه گفت : خوبه ولي گه گاهي هم ناجور ميشه ، ما براي گشت هميشه با آرپي جي و نارنجك و ..... مي رويم.ولي عوضش اينجا 45 روز هستم و 15 روز مرخصي ميدهند . پرسيدم به ماشينهاي قاچاق هم گير مي دهيد كه گفت : ما پليس هستيم و فقط ماشينها را از لحاظ ميزان بار و .... بررسي ميكنيم . به سردشت كه رسيدم ساعت حدود 13 بود . بعد از حدود 45 دقيقه رئيس تربيت بدني سردشت پيدا شد و برخورد خوبي با من داشت و با ديدن نامه آقاي خدادوستِ خوش اخلاق من را خودش راهنمايي كرد به جايي كه بايد مي ماندم . امروز تا پيرانشهر آمدم ( مسير اصلي من بانه بود ) فقط به دليل اينكه آبشار شلماش را ببينم . ولي ماه رمضان بود و وسط هفته هيچ ماشيني به سمت آبشار نميرفت .

 

خلاصه يكي پيدا كردم كه من رو ببره.- آقا منصور-  شغل برادر آقا منصور از همين تجارتهاي مرزي بود  از سختي راه و خطرات تيراندازي نيروي انتظامي و .... برايم گفت و اينكه هر كدام از اين ماشين ها هر باري را به ازاي 100 هزار تومان جا به جا مي كنند. كه با توجه به اين خطرات اصلاً نمي ارزيد ولي چاره اي هم نبود .  آبشار شلماش خيلي جالبه . آبشاري كه سه تكه بود. از دو عدد متوسط و يك آبشار بسيار بزرگ تشكيل شده بود . جذاب ترين فصل براي ديدن آبشار فصل بهاره ، ولي من همين فرصت را هم براي ديدن غنيمت شمردم و يك نگاهي به اين طبيعت زيباي ايزد يكتا انداختم .

 

                                      

ميانگين سرعت 19/14 – مدت زمان ركاب زدن 3:09 – حداكثر سرعت 59 – مسافت طي شده 70/44 

 

 

 

يكشنبه هشتم مهر 1386

از سردشت ساعت 6:30 راه افتادم و ساعت 13:10 بانه بودم . 5 كيلومتر اول تا پليس راه كه تماماً سرپاييني بود و از آن به بعد هم حدود  15 تا 20 كيلومتر سربالايي كه البته سربالا و پايين مي شد تا كوخان و بعد هم تا بانه مسير مساعد بود . بين سردشت تا بانه بزرگترين اجتماع انساني در كاني سور ديده ميشود. وقتي از كاني سور رد شدم انتهاي شهر تابلوي زيباي « تا شقايق هست زندگي بايد كرد» را ديدم . كلي كيف كردم و دلم نيامد چند تايي عكس با اين تابلو نياندازم . يه موتوري رد مي شد، ازش خواهش كردم از من عكس بگيره .

                         

 آقا حامد رئيس تعاوني كاني سور بود و گفت : نزديكي كاني سور يك پرورش ماهي راه افتاده « فكر كنم در سيوج » كه حالا تفرجگاه خوبي براي مردم شده ، چرا اونجا نرفتم ؟ كه برايش شرايط مسافرتم را بيان كردم . حدود نيم ساعتي در مورد اوضاع كردها صحبت كرديم و گفت حدود يكي دو هفته پيش در نقطه صفر مرزي به دليل پمپاژ گازوئيل توسط پمپ آب ، آتش سوزي اتفاق افتاده و حدود 4 تا 5 ميليارد سرمايه مردم سوخته . خيلي متاسف شدم . وقتي در كوخان هم كه براي استراحت ايستاده بودم با چند نفر به خصوص چند جوان حوش و بشي كرديم و عكسي انداختيم كه خيلي هم چسبيد . به بانه كه رسيدم فوري در تربيت بدني اسكان پيدا كردم كه خيلي هم خوب با من برخورد شد. مثل ديروز كه در سردشت بودم و آقاي رئيس تربيت بدني سردشت خوب با من برخورد كرد و حتي امروز هم كه با خانواده در جاده من را ديد ايستاد و يك احوال پرسي گرم با من كرد . بعد از اسكان راه افتادم به سمت سقز – با ميني بوس- كه اون وسيله اي كه آقاي طاهري در تبريز برايم خريده بود رو بگيرم . مسير بانه به سقز پر از سربالايي و سرپاييني است و كاملاً خشك و به نظر حقير غيرجذاب . تو ميني بوس كه رفتم و آمدم با دو نفر رفيق شدم و كلي صحبت كرديم . فردا قراره يك مسير بسيار سخت را بين بانه و مريوان به اميد خدا يك روزه ركاب بزنم.

 ميانگين سرعت مدت 17 – مدت زمان ركاب زدن 6:40 – حداكثر سرعت 55 – مسافت طي شده 51 

 

دوشنبه نهم مهر 1386  

  ساعت 6:05 از بانه راه افتادم . بايد كاملاً جدي پا مي زدم . چون مي دانستم مسير بسيار دشواره . ابتدا بايد به سمت جاده « بوئين » مي رفتم و بعد از چند كيلومتر به سمت چپ جاده مريوان حدود 20 كيلومتر سربالايي خفيف و كفي و بعد از آن حدود 7 تا 8 كيلومتر سربالايي بسيار سنگين كه از اون به بعد سرپاييني شروع مي شه تا دوآب . كيلومتر دوچرخه 27 را نشان ميداد كه جاده از حالت طبيعي آسفالت درآمد تا حدود 30 كيلومتر كاملاً خاكي و حدود يك كيلومتر از 30 تا آسفالت بدي داشت . ولي اين مسير خاكي به من چسبيد .

                

چون ديگر از رفت و آمد اتومبيل خبري نبود و هرچه بود طبيعت بود كه البته مثل روزهاي قبل سرسبز نبود . از دوآب به بسطام ساعت 12:30 رسيدم . كمي سربالايي بود و از حدود 10 كيلومتري قمچيان سربالايي شروع شد . ساعت 14 كه به قمچيان رسيدم رفتم از مردم در مورد ادامه مسير سوال كردم . حدود 5 كيلومتر سربالايي بسيار شديد و بعد از آن سرپاييني بسيار شديد با جاده بسيار سرسبز و زيبا با پيچ و خم هاي بسيار جذاب تا چناره .  از چناره تا مريوان 24 كيلومتر راه بود كه حدود 4 كيلومتر خاكي و آسفالت بود و 7 تا 8 گردنه نه چندان بلند كه براي كسي كه 100 كيلومتر پازده و 30 كيلومتر هم در خاكي بوده اين 7 تا خيلي خسته كننده است .

              

 امروز يكي از سخت ترين مسيرهاي سفرم را گذراندم . ساعت 16:30 به مريوان رسيدم و 17 در تربيت بدني ساكن شدم . نكتة بدي كه در مريوان با اون مواجه شدم اين بود كه وقتي سوار هر تاكسي شدم كرايه دربستي با من حساب ميكرد و به نظر مي رسيد در اين شهر توجه مناسبي به مسافر نمي شود و كسي روي اينگونه مسائل هيچ نظارتي نداره . آنقدر خسته ام كه بدون ترديد فردا را در مريوان خواهم ماند . درياچه زريوار را مي بينم و يه سري براي سرويس دوچرخه به آقاي جهاني ميزنم .

 ميانگين سرعت 69/15-  مدت زمان ركاب زدن 9:07 – حداكثر سرعت 60 – مسافت طي شده 26/143

 

سه شنبه 10 مهر 1386

صبح ساعت 7:30 از خواب بيدار شدم با توجه به مسير ديروز يك استراحت حسابي كرده بودم . قرار بود ساعت 9 با آقاي جهاني تماس بگيرم تا آدرس رو به من بده . تماس گرفتم و رفتم پيش ايشان . در نگاه اول هركسي ميتواند محبت و وجد را در چهره آقاي جهاني ببيند. يك نگاهي به دوچرخه انداخت و گفت هيچ مشكلي نداره . يك مقدار با هم صحبت كرديم و نگاهي به مسيرهاي مختلف انداختيم . بعد قرار شد من بروم درياچه را ببينم و براي ناهار برگردم و مهمان آقاي جهاني باشم . تصميم گرفتم در صورتي كه كنار درياچه مردم چادر زده بودند ، من هم اينكار را انجام بدهم ولي بعد هيچ كسي را كنار درياچه نديدم كه محلي ها دليلش را ماه مبارك مي دانستند . كه در غير اينصورت آين مكان بسيار مناسب براي شب ماني است . يك جاده حدود 35 كيلومتر دور درياچه را طي ميكند كه اگر من  از قبل ميدانستم ، حتماً زمان براي ركاب زدن دور درياچه مي گذاشتم . چون پشت درياچه خيلي دست نخورده تر به نظر مي رسه و پر است از روستاهاي اقماري كوچك. برگشتم پيش آقاي جهاني ، سر سفره با اطمينان جالب و خاصي به من گفت : شما سربازي نرفتيد . پرسيدم از كجا ميدانيد ؟ گفت: از نحوه خوردن و تعارف كردنت معلومه ! اين برايم خيلي جالب بود. بعد از ناهار مسيرهاي دوچرخه سواري اطراف مريوان را نگاه كرديم كه مناسب ترين آنها منطقه اورامانات تخته كه بهترين فصل براي ركاب زدن در اين ناحيه بهار است. مناطق ديدني و تاريخي اين ناحيه‌، اورامانات ، پيرشاليار ، حجيج ( برادر امام رضا ) و روستاي داريان ، غار قوري قلعه و آبشار زيباي روانسر است . در مورد زبان كردي صحبت كرديم كه به دو دستة اورامي و سوراني تقسيم مي شود . سوراني بيشتر در نواحي بانه و سقز و مهاباد و ... صحبت مي شود و اورامي معمولاً در محدودة اورامانات .

راستي پيرشاليار هم يك داستان جذاب داره .

يك شاهزاده خانم بسيار زيبا كه نميدانم اسمش چي بود و كجا زندگي ميكرده دچار بيماري خاصي ميشود كه نه خوب مي خوابيده و نه خوراك مناسبي داشته .به گوش پدر ايشان ميرسه كه در نقطه اي در اورامانات پير درويشي زندگي ميكند كه مي تواند دخترش را درمان كند. شاه گرامي دختر را با وزيرش « شاليار» به سمت اورامانات روانه مي كند. كاروان آنها تا به طبيعت زيباي اين محدوده برخورد ميكند كم كم حال دختر خوب مي شود و تا به پير درويش مي رسند كاملاً به حالت عادي برمي گرده . دختر از پير خواهش مي كند كه با او ازدواج كند و دختر همان جا بماند كه پير قبول نمي كند و مي گويد: من درويشي هستم كه نوع پوشش و خوراك و زندگي من كاملاً با شما متفاوت است و شما نمي توانيد اين شكلي زندگي كنيد. ولي با اصرار دختر اين وصلت فرخنده صورت ميگيرد. « طبق معمول » از آنجايي كه پير گرامي توجه بسيار زيادي به اين آقاي وزير « شاليار » داشته ، اوراماني ها ميگفتند : « ديگر اين پير ما نيست و پير شالياره » هر ساله در چلة زمستان مردم منطقه در مراسم مذهبي كه به گفته آقاي جهاني شبيه به يك جشن هم هست هر كس هر چه خوراكي دارد مي آورد و يك غذايي درست ميكنند و بعد مثل نذري همه از آن استفاده مي كنند .

ديگر بعد از ظهر شده بود و بايد برمي گشتيم سر كارمان . با تشكر از خانواده محترم جهاني « به قول مردم : استاد حسن » برگشتيم مغازه ، ايشان يك بولتن جالب از فعاليتهاي هئيت دوچرخه سواري مريوان به من نشان داد كه به نظر ايشان با اين امكانات اين هيئت از سنندج هم فعال تر بود. به اضافه اينكه يك دوچرخه سوار هم به مسابقات استاني فرستاده اند ، كه تا به حال سنندج موفق به اين امر نشده . ايشان خيلي خوشحال افتخار ميكرد از اينكه تا چند سال پيش دختري در مريوان سوار دوچرخه نمي توانستيد ببينيد. ولي حالا اين مورد در مريوان يك امر كاملاً عادي است كه براي بنده هم باعث خوشحالي مي باشد . آقاي جهاني عزيز اصرار زيادي داشتند براي اينكه من شب را در خدمت ايشان باشم اما فردا مسير بسيار سختي را بايد ركاب ميزدم و بايد برمي گشتم و زود مي خوابيدم .     

 

چهارشنبه 11 مهر 1386

ساعت 6:15 بود كه از ورزشگاه زاگرس مريوان زدم بيرون . نرسيده به سروآباد يك گردنه بلند و اساسي حدود 5كيلومتر وجود داره كه با توجه به اينكه تا اينجا هم كلي سربالايي پازده بودم به سختي گردنه را رد كردم . آنقدر سربالايي شديد و سرپاييني تا نگل زياده كه ديگر يادم رفته مسافت هايشان را بنويسم. حدود سرآباد بود كه زاغه هاي متعددي را ديدم كه حدود هفت يا هشت موتورسوار كنارآنها نشسته بودند. بالاخره طاقت نياوردم و كنار يكي ايستادم و به بهانه خوردن چاي « البته اول آنها تعارف كردند من هم از خدا خواسته قبول كردم » سر صحبت را باز كردم كه شما اينجا چه مي كنيد ؟ گفتند : ما اينجا قاچاق مي كنيم ، كه البته كاملاً هم واضح بود و نيازي به گفتن نبود. چون اين مسير پر بود از كاروانهاي قاچاق « 5 يا 6 تويوتا كه با سرعت و بدون توجه معمولاً مسير را طي مي كنند »  بعد از خوردن چاي تشكر كردم و راه افتادم .ساعت 10:30 به نگل رسيدم و رفتم مسجد نگل و قرآن خطي را ديدم – مردم نگل بسيار اين قرآن را دوست دارند و آنرا شناسنامه و ثروت خود ميدانند ، چند بار قرآن به سرقت رفته و دوباره پيدا شده و بازگردانده شده است- و تا يك صبحانه اي هم خوردم ساعت 11:30 بود كه به سمت سنندج حركت كردم. از نگل تا سنندج 5 تا 6 گردنه وجود دارد كه دومي از همه بلندتر است و حدود 5 تا 6 كيلومتر است . اولي هم كمي سخته ، سومي كوتاه است ولي بسيار شيب دارد. بقيه هم چندان سخت نيستند. ولي براي كسي كه يك روزه تا اينجا آمده سنگين است. ساعت 17:30 به سنندج رسيدم 21 رمضان و روز تعطيل . حالا چطور بايد خوابگاه را پيدا مي كردم ؟ آقاي ايماني مسئول هيئت سنندج محبت كرد و خوابگاه را برايم هماهنگ كرد . ساعت 18:30بود كه اسكان پيدا كردم . حدود 10 روز بود شهري به اين بزرگي نديده بودم. كلي شلوغ و پرترافيك و پوشش مردم كمي شبيه به مردم پايتخت و كاملاً متفاوت با شهرهاي كوچك اطراف .

ميانگين سرعت 75/14-  مدت زمان ركاب زدن 9:22 – حداكثر سرعت 60 – مسافت طي شده 12/138

 

پنج شنبه 12 مهر 1386

خوابگاه سنندج كاملاً با خوابگاه هاي ديگر اين چند روز فرق مي كند. حداقل كاملاً مرتب است و امكانات اوليه اسكان را دارد. بعد از خوردن صبحانه رفتم داخل شهر يك نگاهي به مكانهاي ديدني بيندازم . خانه آصف « خانه كرد » امارتي بسيار زيبا از لحاظ معماري است و شما در اين مكان مي توانيد ماكتهاي زيباي زندگي كردي را ببينيد.يك نمايشگاه عكس بسيار زيبا هم برقرار بود از عكسهاي همين مناطق . نحوه زندگي ، نوع پوشش ، جواهرات ، مرد كردي و زن كردي و نحوه زندگي پيشين اين مردم به خوبي در اين مكان قابل ديدن و تجسم بود. نوبت رسيد به موزه شهر « خانه سالار سعيدخان »  جالب ترين چيزي كه به نظر بنده در اين موزه رسيد معماري عمارت و شيشه كاري بسيار زيباي يك سمت اتاق اصلي بود _ اوروسي كاري ها _ كه واقعاً چشم نواز بود. اين موزه شامل قسمتهاي مختلف از قبيل اشياء پيش از تاريخ ، دوران باستان ، دورة اسلامي و .... مي شد. بعد رفتم به امارت خسروآباد كه فكر مي كنم از همه بزرگتر است ولي مرمت آن هنوز خيلي كار دارد و مسئولين مرمت در اين مكان مشغول كار بودند . و سر در امارت نوشته بود « لطفاً تقاضاي بازديد ، فيلم برداري و عكس برداري نفرماييد » رفتم تو. معماري بسيار جذاب اين عمارت باعث شد يك لحظه ، شب بسيار زيبايي رو مجسم كنم كه صاحبان خانه با ميهمانانشان مشغول بودند به لذت بردن از زندگي راست راستي. يك آقا گفت : مي تواني بروي اونجا و مجسمه ها را هم ببيني. از اون نردبان برو. از نردبان رفتم بالا، سر درآوردم از وسط اتاقي كه چند نفر نشسته بودند و چند نفر هم كار مي كردند. با پوزش خواستن از پنجره وارد اتاق شدم. چندتا مجسمه عالي ديدم كه كار آقاي استاد سيد ضياء الدين هاشمي بود كه خودش هم مشغول به كار بود. يك دوري هم توي حياط زدم و رفتم دنبال مسجد جامع كه هنر معماري دوره قاجار را مي شد به خوبي در بناي اين مسجد درك كرد. كاشي كاري هاي هنرمندانه كه ديدنش باعث شعف هر روحي ميشود. عمارت زيباي بعدي خانة وكيل بود كه  متاسفانه ملكي است شخصي و توانستم فقط از بيرون بنا عكس بگيرم . بازار سر پوشيدة سنندج هم جذاب به نظر مي رسيدو پر از زندگي. براي امروز كافيه و بايد براي فردا آماده بشوم .

 

 

جمعه 13 مهر 1386   

 ساعت 6:30 بود كه از سراي ورزشكاران سنندج زدم بيرون و رفتم خيابان پاسداران تا به سمت كرمانشاه حركت كنم. امروز با اينكه مسير نسبتاً طولاني است « حدود 130 كيلومتر» ولي مسير خيلي سخت نيست. داخل خيابان پاسداران به سمت پايين حركت ميكردم كه يك پيكان از فرعي آمد و محكم زد به دوچرخه و پرتم کرد وسط خيابان . يك چند دقيقه اي طول كشيد تا سرحال آمدم و خودم را جمع كردم و دوچرخه را بردم كنار خيابان . نگاه كردم ديدم طوقه عقب كاملاً لنگ و داغون شده بود و ديگر امكان حركت با اين وسيله وجود نداشت. يك خورده صبر كردم كه خيلي هم مزاحم مسئول دوچرخه سواري سنندج نباشم و بعد به ايشان زنگ زدم. گفت : ديگر امشب به بنده جا نمي دهد و دوچرخه ساز ماهر هم در سنندج ندارند. بهتره بروم كرمانشاه . « اين هم به نوبه خوش رفتار جذابيه » خلاصه اون آقايي كه به من زده بود كه اتفاقً پيرمرد دوست داشتني بود وسايلم را گذاشت پشت ماشين و آهسته رفتيم به سمت ترمينال . ناگفته نماند كه اين آقا اول مي خواست به زور من را ببرد بيمارستان كه نگذاشتم . دوچرخه و وسايلم را سوار يك پيكان كرديم و راه افتاديم به سمت كرمانشاه . به كرمانشاه كه رسيديم زنگ زدم به آقاي « ادبي» مسئول هيئت دوچرخه سواري كرمانشاه ، گفت : بروم خيابان مسكن ، دوچرخه سازها آنجا هستند. رفتم ولي همه بسته بودند. همين طور كه دنبال دوچرخه سازها مي گشتم يك پارچه نوشته شده ديدم كه يك شماره تلفن همراه رويش نوشته شده بود و تغيير مكان مغازه را به آدرس ديگر نشان ميداد. زنگ زدم ، گفت : الان خودم ميايم دنبالت و آمد و رفتيم و دوچرخه را خيلي خوب درست كرد. عكسي هم با هم انداختيم و رفتم ناهار و بعد طاق بستان كه از دو قسمت طاق ها و موزه سنگ تشكيل شده بود . موزه سنگ بيشتر شامل پايه هاي سنگي ستونهاي بزرگ ميشد كه البته نقوش حجاري شده روي آنها بسيار بي نظير بود. تماس گرفتم با آقاي ادبي و گفت بيا درب مغازه . بنده رفتم و ايشان را ديدم. چند دقيقه اي در مورد مسير و اينطور چيزها صحبت كرديم و ايشان بنده را به يك نوشيدني دعوت كرد و يك ساعتي گرم صحبت شديم. كم كم چند نفر از دوچرخه سواران كرمانشاه را هم ديديم و خوابگاه هماهنگ شد. موقع رفتن يك كيسه بزرگ پر از خشكبار به زور به من داد و گفت بيا داخل مغازه كارت دارم.

- امشب من اينجا شيفتم و نمي تونم باهات بيام ، بيا اين رو بگير « تو دستش پول بود » و خودت برو و من خيلي شرمنده ام كه نمي تونم باهات بيام.

داشتم شاخ در مي آوردم. اين آقا شروع كرد به اصرار و تا وقتي اشك را تو چشمم نديد اصرار را ادامه داد و آنقدر ازش خواهش كردم و گفتم اين كار خوبي نيست تا بي خيال شد. البته ايشان به هيچ وجه قصد آزار بنده را نداشت و كاملاً از روي محبت و دلسوزي اين درخواست را داشت . با يكي از بچه هاي دوچرخه سوار روانه خوابگاه شديم و صحبت كه ميكرديم مي گفت: اين جزء رفتارهاي آقاي ادبي است و تا جايي كه ميتواند به بچه ها ميرسد تا حدي كه در اردوهاي گروهي با استانهاي ديگر آن بچه ها ترجيح مي دهند با گروه ما باشند تا خودشان.

شب شده بود رفتم و شام گرفتم ، گفتم بد نيست يه سري هم براي خداحافظي به آقا سيامك « به قول بچه هاي دوچرخه سواري كرمانشاه داش سيا » بزنم. رفتم و با بچه ها نشسته بودند در مغازه و گرم صحبت و شوخي و خنده. كم كم چند نفر دوچرخه سوار ديگر هم آمدند و صحبت كرديم و گفتيم و خنديديم ، بعد مراسم خداحافظي و.....

با آقاي ادبي حركت كرديم به سمت خوابگاه . داشتيم مي رفتيم كه يك نفر كنار خيابان بساط كرده بود . جناب آقاي سيامك ادبي يكباره نشست و گفت آقا مي خواهم ازت باطري و اينجور چيزها بخرم . اون آقا گفت : فيلتر سيگار هم مي خواهي؟ با اينكه فكر كنم ايشان اصلاً سيگار نمي كشيد، بسته فيلتر سيگار و يك سري خرت و پرت ديگه برداشت و حساب كرده و پول داد و رفتيم . مي گفت اين آقا هفت هشت  ده سال اسير بوده ، چند دفعه هم آمدند و ازش فيلم گرفته اند، ولي يكي پيدا نشد ماهي يك حقوقي به اين آقا بده كه اينجوري خرج زن و بچه اش را درنياورد. ديگر شيفته مرام آقا سيامك شدم و دوست نداشتم ازش دل بكنم . ولي مجبورم بروم كنگاور و همدان . خوشحالم هنوز انسانهاي اين شكلي ديده مي شود و داش ابراهيم هم كه همه اش ميگويد مردانگي افسانه شده چرت مي گويد. آقا سيامك عزيز هميشه تندرست و خوشحال باشي.

 

شنبه 14 مهر 1386

تا بار و بنديلم را جمع كردم يك خورده دير شد. ساعت 6:45 دقيقه بود كه از كرمانشاه به سمت بيستون به راه افتادم. ساعت 9:23 دقيقه بود كه به بيستون رسيدم . در كل اين مسير سمت چپ كوههاي بسيار زيبايي وجود داشت شبيه به كوههاي اطراف طاق بستان كه بيشتر حالت ديواره هاي بسيار بلند داشت . مسير در بيشتر مواقع كفي بود و سه يا چهار سربالايي خفيف هم داشت .

داخل محوطه بيستون شدم و شروع كردم آثار را يكي يكي ديدن كه البته قبل از آن با آقاي شيرزاد صاحب قهوه خانه جمشيد آشنا شدم كه دل پرخوني داشت ، به قول خودش  « دلم پرخون و لب خاموش » تاكيد مي كرد كه رفتار مردم را ثبت كنم و واقعيتهاي رفتاري مردم را هم بگويم . ابتدا كتيبه ها را ديدم سپس فرهاد تراش ، مجسمه هركول ، غارها ، باقي مانده قصري « فكر كنم دوره ساساني» و كاروانسراي شاه عباسي. دنبال سنگ دلاش هم رفتم كه هر چه گشتم پيدا نكردم. ساعت شده بود 11:30 كه راه افتادم به سمت صحنه ، ديشب كه با آقاي سليماني عزيز صحبت مي كردم گفت : حتماً سرخاك سيد خليل هم برو و بنده هم برايم خيلي جالب بود . وقتي به سمت صحنه حركت كردم يك تراكتور دنبالم آمد و هر موقع سرعتم را كم مي كردم اون هم كم ميكرد و تا خود صحنه دنبالم آمد . بعد كه با هم صحبت كرديم گفت: مي خواستم ماشينهاي پشت سرت با فاصله ازپشت شما رد بشوند كه اذيت نشوي. اين آقا اهل حق بود و وقتي پرسيدم قبر آقاي سيد خليل كجاست دقيقاً به من نشاني داد كه البته حدود نيم ساعتي من در مورد آيين ها و سلوكشان از ايشان پرسيدم و با هم صحبت كرديم. رفتم به سمت قبر سيد خليل كه متاسفانه در مقبره بسته بود . نشستم كناري و با خود مي گفتم خدايا ميشه يكي بيايد و در را باز كند بروم داخل كه آقايي كه از كنار من رد ميشد ، من را كه ديد گفت : از كجا آمدي ؟ مي خواهي بروي تو؟ من هم از خدا خواسته گفتم بله . در را باز كرد و رفتم داخل و حسابي كيف كردم . با مسئول دوچرخه سواري كنگاور صحبت كردم گفت : ما اينجا جايي براي اسكان نداريم . به سرم زد شب همين جا بمانم و بروم دخمة مادها را هم ببينم كه محلي ها مي گفتند فرهاد كنده و جايي است كه شيرين و فرهاد آنجا بوده اند . خلاصه تو نمازخانة تربيت بدني اسكان پيدا كردم. بعد از ظهر هم رفتم دربند و از كوه بالا بالا رفتم . دم دخمه ها كه رسيدم ديدم دارند اذان شب را ميدهند. متاسفانه فرصت نشد كاملاً آنجا را ببينم و برگشتم به سمت محل اسكان .

ميانگين سرعت 46/20-  مدت زمان ركاب زدن 3:15 – حداكثر سرعت 38 – مسافت طي شده 70/66 

 

يكشنبه 15 مهر 1386  

 از شهر صحنه كه ساعت 6:30 بيرون زدم تابلوي كنگاور 25 كيلومتر ديده مي شد. جاده شيب كمي به سمت بالا داشت و حدود 3 كيلومتر بعد كم كم گردنه آغاز شد و حدود 7 تا 8 كيلومتر به طول انجاميد . گردنه بلند بود با شيب متوسط و بعد از آن جاده به حالت معمولي درآمد. اصلي ترين نقطة ديدني شهر كنگاور معبد آناهيتا است كه 9:30 به آن رسيدم و حدود 1 ساعت معبد را نگاه ميكردم كه حالا فقط چند ستون و نماي كلي از آن به جا مانده ، ولي خوشبختانه فضاي اطراف معبد از اشخاص خريداري شده و تحت نظر ميراث فرهنگي است . به سمت همدان حركت كردم كه بعد از كنگاور حدود 85 كيلومتر به آن مانده بود . جاده معمولي بود و شيب زيادي نداشت تا حدود 1 كيلومتر مانده به اسدآباد كه كمي به سمت بالا شيب پيدا كرد و حدود 16 كيلومتر بعد از اسدآباد گردنه شروع شد و حدود 10 كيلومتر به طول انجاميد. اصلي ترين مشكلي كه امروز داشتم باد شديد بود كه گهگاهي از كنار و بعضي اوقات از روبرو با من مخالفت ميكرد. اين مشكل حادترين مسئله سه مسير قبلي من هم بود كه به نظر ميرسه طبيعت اين فصل است و چاره اي براي آن هم وجود ندارد. 1 كيلومتر مانده به بالاي گردنه باد بسيار شديد شد و نم باران هم با آن همراه شد. حسابي ترسيده بودم ، اگر با اين شرايط باران هم ميگرفت ، ديگه كارم حسابي زار مي شد. بالاخره به بالاي گردنه رسيدم و حدود يك ربعي استراحت كردم و يك نوشيدني خوردم و راه افتادم به سمت همدان . تا خود همدان مسير يا سرپاييني بود يا كفي . حدود ساعت 16:30 به همدان رسيدم و رفتم به تربيت بدني ورزشگاه قدس  ( اولين جايي كه براي اسكان از بنده پول گرفتند ) مستقر شدم و ياد آقاي آرش خان افتادم ، يك تماس گرفتم و با برخورد بسيار گرم آرش مواجه شدم و گفت : همين الان ميام پيشت . سريع آمد و به گرمي بنده را در آغوش گرفت و شب مهمان خانواده گرم آرش بودم . مادر آرش بسيار مهربان بود و پدرش هم يك كوهنورد كهنه كار . بعد از حدود 2:30 شب يك خواب راحت را منزل جناب آقاي« آرش خزايي » تجربه كردم .

ميانگين سرعت 78/16-  مدت زمان ركاب زدن 7:13 – حداكثر سرعت 65 – مسافت طي شده 24/121

 

دوشنبه 16 مهر 1386

ديشب كلي با آرش حرف زديم و عكسهايمان را نگاه كرديم و يك نگاهي هم به مسير انداختيم و براي امروز برنامه ريختيم. امروز را آرش مرخصي گرفته بود و كاملاً بنده را خجالت زده خودش كرد. آرش نه تنها يك دوچرخه سوار خوب و انسان با محبت و دوست داشتني است، بلكه يك كارشناس به تمام معني ميراث فرهنگي هم هست. امروز من را به تپه هگمتانه ، گنبد علويان ، بازار ، آرامگاه بوعلي و باباطاهر برد و كاملاً هم از لحاظ تاريخي و باستان شناسي توضيحات مفيدي را به من داد . ظهر هم برگشتيم منزل آرش خان و ناهار را در كنج « كتابخانه » جذابي كه براي خودش درست كرده بود خورديم و ساعتي را به خوشي گذرانديم. با اين رفتار آقا آرش مي ترسم ديگر سفرم را ادامه ندهم و همين جا تو همدان بمانم . شب هم رفتم گنجنامه و كتيبه ها و آبشار را ديدم كه البته بسيار دير شده بود. ولي خالي از لطف نبود. امروز تمام نقاط ديدني همدان را با دوچرخه رفتم .  

ميانگين سرعت 04/12-  مدت زمان ركاب زدن 1:43 – حداكثر سرعت 34 – مسافت طي شده 79/20 

 

سه شنبه 17 مهر 1386

امروز را اختصاص داده بودم به ديدن غار عليصدر كه حدود 75 كيلومتر از همدان فاصله داشت . اين 75 كيلومتر مسيري است كه هر دو طرف جاده روستاييان به كشاورزي مشغول هستند . در نتيجه به نظر مي رسد فصل بهار ، اين منطقه بسيار زيبا خواهد بود .ساعت 8 از ترمينال ميني بوسهاي بين شهري راه افتاديم و حدود 9:15 بود كه به عليصدر رسيديم و چند دقيقه اي هم داخل غار منتظر ماندم تا چند نفر بيايند و راهنما ما را با قايق به ديدن نقاط مختلف داخل غار ببرد. خوب تنها بودم و تو قايق اول كنار آن آقايي كه پدال ميزد نشستم . اين مكان بهترين جا براي كسي بود كه مي خواست عكس بگيرد. ولي امروز هم مجبور شدم حدود 1 ساعت اين دفعه تو اين قايق پدالي پا بزنم. غار عليصدر را با همه شگفتي هايش ديدم . به انتهاي مسير قايقراني داخل غار كه رسيديم از پله ها بالا رفتم و يك آقايي شروع كرد به آواز خواندن و گوشه مثنوي دستگاه شور را به زيبايي اجرا كرد كه تو اين فضا بسيار دلنشين بود . حدود 11:30 بود كه بيرون غار بودم و براي برگشت به همدان ابتدا بايد با تاكسي مي رفتم به گل تپه و بعد با ميني بوس به همدان برمي گشتم . خواب بعد از ناهار هم كه خيلي چسبيد. شيرسنگي محافظ شهر همدان هم ديدم و امروز هم به پايان رسيد. فردا قرار است با آرش 10- 15 كيلومتر اول مسير را ركاب بزنيم .

 

چهارشنبه 18 مهر 1386   

ساعت 5:45 بود كه آرش را از خواب بيدار كردم و به سمت خانه آنها راه افتادم. اصولاً من از خداحافظي زياد خوشم نمي آيد ، به همين خاطر اين مراسم بدرقه يك خورده من را اذيت ميكرد. چون اصلاً دوست نداشتم رسماً آرش را ترك كنم . حدود 10 كيلومتر رفتيم و هر چه از آرش خواهش كردم كه بابا 10 كيلومتر آمدي برگرد ، اين كار را نكرد و در 15 كيلومتري بود كه يك دور برگردان وجود داشت ، با كلي اصرار و خواهش ازش درخواست برگشتن كردم و او هم قبول كرد. طبق معمول امروز هم هوا بسيار سرده و باد شديدي من را اذيت مي كند. تمام تلاشم بر اينه كه تا بروجرد كه حدود 145 كيلومتر است را امروز طي كنم و تازه قصد داشتم تپه باستاني نوشيجان را هم ببينم. از همدان كه خارج شدم تابلوي ملاير 75 كيلومتر به چشم مي خورد كه نقشه 95 را نشان مي داد و اين خودش به آدم روحيه مي داد. اگرچه در پايان روز وقتي به بروجرد رسيدم كيلومتر شمار به جاي 145 عدد 152 را نشان مي داد. تا روستاي الفاوت جاده سربالايي ملايمي داشت و بعد از آن تا سه راه جوكار كاملاً كفي يا سرپاييني بود. 10 كيلومتر به ملاير مانده بود كه سمت راست تابلوي تپه باستاني نوشيجان به چشم خورد . اين مسير حدود 3 كيلومتر تا تپه ادامه پيدا كرد. كارشناس اين مجموعه قدمت زندگي در اين مكان را تا حدود 3000 سال پ.م تخمين مي زد كه با اين حساب حسنلو كمي قديمي تر است. با اين تفاوت كه اين بنا بسيار سالم تر از تپه حسنلو به جاي مانده كه ديدنش بسيار لذت بخش بود و انسان را به تعجب وا ميداشت كه چطور در آن زمان طرز تفكر كاربردي علم معماري اينقدر پيشرفته بوده؟ حدود 1:30 در اين مكان بودم و حسابي هم كيف كردم. بقيه مسير هم سربالايي ملايمي بود تا حدود 25 كيلومتر مانده به بروجرد كه مسير به صورت سربالا و پايين در آمد ولي با شيب به سمت پايين. 10 كيلومتر مانده به بروجرد هم با روستاي زيباي «كركيخان» برخورد كردم كه كاملاً سرسبز بود و يك جلوة خاص بهاري در فصل پاييز داشت. به بروجرد كه رسيدم با هماهنگي كه قبلاً انجام داده بودم در سراي ورزشكاران آموزش و پرورش بروجرد ساكن شدم. ميانگين سرعت11/22-  مدت زمان ركاب زدن 6:53 – حداكثر سرعت 60 – مسافت طي شده 26/152 

  

پنج شنبه 19 مهر 1386

ديروز حسابي خسته شده بودم. پس صبح حدود 6:30 بود كه راه افتادم. ديشب با جناب آقاي « بابك فرزاد » مسير امروز را كاملاً بررسي كرده بوديم و مي دانستم چطور مسيري را پيش رو دارم. امروز هم باد سرد مخالف را داشتم تجربه ميكردم و ديگر مطمئن شده ام كه اين فصل زمان مناسبي براي طي كردن چنين مسيرهايي نيست. حدود 39 كيلومتر طي كردم تا به پليس راه رسيدم كه سمت چپ پليس راه ميرود به سمت دورود و ازنا و در نهايت شهركرد. ولي من سمت راست را انتخاب كردم ، چون مي خواستم خرم آباد را هم ببينم . از حدود 2 كيلومتر قبل سربالايي ضعيف شروع شده بود و حالا يك گردنه طولاني را پيش رو داشتم . طول اين گردنه حدود 13 كيلومتر بود كه بعد از آن حدود 7 كيلومتر سرپاييني طي شد. گردنه بعدي كه البته پرشيب بود ولي طولاني نبود حدود 5/2 كيلومتر است. ساعت حدود 11 بود كه من با آقاي ياوري رئيس هيات دوچرخه سواري خرم آباد تماس گرفتم تا تكليف خوابگاه را برايم روشن كند . خيلي راحت و در كمال آرامش و با برخوردي كاملاً نامناسب فرمودند : من الان تهرانم و بايد ديروز زنگ مي زدي و الان هيچ كاري انجام نمي دهم . تنها كاري كه كردم شماره تربيت بدني خرم آباد را از ايشان گرفتم و با كلي تماس تلفني بالاخره خوابگاه جور شد و من هم راه افتادم. حدود 9 كيلومتر سرپاييني و كفي و گردنه بعدي حدود 3-4 كيلومتر.  بعد كفي و سرپاييني تا خود خرم آباد.

حدود 25 كيلومتر تا خرم آباد فاصله داشتم كه طبق معمول چون گردنم خسته شده بود جلو را نگاه نميكردم و فقط پايين را مي ديدم كه ناگهان با يك سنگ با شعاع 15 سانتيمتر در وسط جاده برخورد كردم ، متاسفانه كاملاً چرخ عقب را لنگ كرد و ديگر امكان طي مسير وجود نداشت . حدود 30 دقيقه باهاش ور رفتم كه البته نشد. آچار پره اي هم كه گرفته بودم اندازه نبود و به درد نمي خورد . ديدم فايده ندارد ، ترمز عقب را باز كردم و راه افتادم تا اينكه به خرم آباد رسيدم . خيلي خسته و عصبي بودم ، رفتم تربيت بدني ساكن شدم و با آقاي بهروز فرزاد تماس گرفتم و نشاني يك دوچرخه ساز ماهر را در خرم آباد گرفتم كه البته او هم جناب آقاي ..... را معرفي كرد. وقتي در مغازه ايشان رسيدم تابلوي هيات دوچرخه سواري را بالاي در ديدم . ايشان برخلاف آقاي ياوري دوچرخه بنده را تعمير كرد و هرچه اصرار كردم هيچ هزينه اي هم نگرفت و درخواست كرد رفتار بد مسئولين محترم را به ورته فراموشي بسپارم.  

ميانگين سرعت77/18-  مدت زمان ركاب زدن 5:45 – حداكثر سرعت 64 – مسافت طي شده 94/107 

 

جمعه 20 مهر 1386

استراحت مفصلي كردم، يك صبحانه مفصل ( البته در اين شرايط معني مفصل كمي متفاوته)‌ ) خوردم و راه افتادم به سمت قلعه فلك الافلاك يا به قول خرم آبادي ها 12 برج . قلعه بسيار زيبا و جذاب بود و موزه مردم شناسي خيلي خوبي هم داشت .

                 

 تنها مشكل هم اين بود كه به دليل مقاوم سازي و عمليات ساختماني حياط پشتي و پشت قلعه قابل بازديد نبود . نوبت بعدي سنگ نوشته اي بود كه در خيابان شمشيري قرار دارد. تعاوني يك هم همين جاست. فرصت خوبي تا بليتي كه رزرو كرده بودم را بگيرم. بعد مناره آجري را ديدم كه خيلي جذاب بود. با پرس و جو متوجه شدم يك پل شكسته هم چند كيلومتري همين مكان هست . كل مسي را بايد پياده مي رفتم ولي ارزشش را داشت. پل كلي درب و داغون بود و اطرافش هم پر از زباله . به زور تابلويي پيدا كردم كه قدمت پل را دوران ساساني نشان ميداد و مي گفت كه بر سر راه « احتمالاً ابريشم » قرار داشته . يك همچين پل پر ابهتي در آن زمان ، به راستي برايم عجيب بود . عكس ميگرفتم كه ديدم ديدم چند نفر نزديك پل هستند كه مشغول مارگيري بودند ، تا پوستش را در بياورند و روي كمربند بيندازند. يك نفر هم بالاي پل بود  پرسيدم چطور ميشود رفت بالا ، يك راه ناجور را بغل پل نشان دادند « راه كه نبود خود پل بود » گفتند: تو سوسولي نمي توني بري بالا ، من هم كه بهم برخورده بود خودم را كشاندم بالاي پل . راه رفتن روي اين پل يك جورايي برايم افتخارآميز بود كه دارم از مسير باستاني حركت ميكنم. روي پل هم يك عكس انداختم . برگشتم به سمت ميدان تختي و اونجا هم گرداب سنگي را ديدم كه زماني مكاني بوده براي تقسيم بندي آب اين قسمت خرم آباد. روز خوبي بود.

 

شنبه 21 مهر 1386

قسمتي از مسيرامروز رو به پيشنهاد افشين خان ايران پور به دليل احتمال عدم امنيت با اتوبوس طي كردم. نيم ساعت زودتر « ساعت 7:15 » در ترمينال بودم ، تا ساعت 7:45 صبر كرديم و بالاخره با هزار چانه زني با كرايه 3000 تومان دوچرخه را سوار بر اتوبوس بار نموديم . تا به تيران راننده حسابي اعصابم را خرد كرد، چون چند جا ايستاد و كلي وقت تلف كرد و ساعت 2:15 هم در تيران پياده شدم كه به نظر خودم خيلي دير بود . از تيران تا حدود 2 كيلومتر بعد از پليس راه « 15 كيلومتر قبل از شهركرد » مسير كفي و با شيب ملايم به سمت بالا بود كه بعد كاملاً كفي شد . ساعت 5:30 رسيدم به شهركرد كه كم كم هوا هم داشت تاريك ميشد و غروب آفتاب بسيار زيبا بود . رفتم تربيت بدني و طبق معمول ورزشگاه تختي را پيدا كردم كه ديدم آقايي با ماشين آمد كه دربان گفت: اين رئيس هيات دوچرخه سواري است. ماشين را پارك كرد و يك احوال پرسي گرم به اضافه روبوسي انجام داد كه اين اولين بار بود تو سفرم كه يك رئيس هيات دوچرخه سواري اينچنين برخوردي با من ميكرد . خلاصه با اينكه امروز تعطيل بود (عيد فطر) به راحتي خوابگاه جور شد و رفتم براي استراحت تا فردا كه كم كم قسمت سخت مسير سفرم شروع مي شود.

ميانگين سرعت 42/20-  مدت زمان ركاب زدن 3:08 – حداكثر سرعت 59 – مسافت طي شده91/63 

 

                   

 

يكشنبه 22 مهر 1386

ساعت حدود6 صبح بود كه راه افتادم هوا بسيار سرد بود و باد خيلي سردي مي وزيد. بهترين مسير مسيري است كه از شلمزار و گندمان رد مي شه . شما مي توانيد تالاب زيباي شلمزار را ببينيد و گز معروف بلداجي هم بخوريد . ضمناً حدود 10 كيلومتر در طي نمودن مسير صرفه جويي كنيد. ولي من ترجيح دادم راه اصلي بروجن را انتخاب كنم. چون احساس مي كردم كمي از لحاظ سختي مسير ، مسير ساده تري است. ساعت 10 صبح بود كه به بروجن رسيدم . 30 كيلومتر اول مسير سربالايي خفيف بود و بعدش هم حدود 35 كيلومتر سرپاييني و كفي و بعد جاده به صورت معمول جاده هاي كوهستاني در مي آمد. همينطور كوههاي سر به فلك كشيده ادامه پيدا ميكردند و تمامي نداشتند . حدود 35 كيلومتر مانده به آلوني بود كه 13 كيلومتر سرپاييني داشتم تا به گردنه گردپيشه رسيدم ، كه يكي از سخت ترين گردنه هاي مسير بود و قبل از گردنه بيشه 2-3 روستاي كوهستاني و سرسبز بسيار زيبا مشاهده مي شد كه سيب هاي خيلي سرحال و خوشمزه اي داشتند . به گردنه كه رسيدم 5 كيلومتر سربالايي شديد را طي كردم و بعدش يك تونل به طول 200 متر . بعد از تونل هم يك كيلومتر سربالايي شديد بود تا به سه راهي رسيدم و به سمت آلوني حركت كردم . هرچه به آلوني نزديك مي شويم در اصل به محوطه لردگان وارد مي شويم كه طبيعت از حالت كوهستاني صرف در مي آيد  و مقداري حالت مرتع پيدا مي كند. نزديك بعد از ظهر بود و مرتع هاي اطراف جاده بسيار زيبا به نظر  ميرسيد .

               

حدود ساعت 4:30 كه به شهرداري آلوني رسيدم طبق هماهنگي قبلي كه ياشار و خودم با آقاي مرادي انجام داده بوديم براي اسكان خدمت ايشان رسيديم . زبان مردم آلوني لري است. با آقاي مرادي كه صحبت مي كرديم ميگفت: « سمت لردگان متاسفانه قانونمندي آنچناني وجود نداره و مسائل بيشتر قومي قبيله اي حل مي شه ، ولي آلوني از اين لحاظ بهتره.‌» فردا روز سختي دارم و بايد حدود 140 كيلومتر را تا ياسوج طي كنم.

ميانگين سرعت 24/14-  مدت زمان ركاب زدن 7:46 – حداكثر سرعت 60 – مسافت طي شده 23/106 

 

دوشنبه 23 مهر 1386

صبح خيلي زود كه بيدار شدم 5:30 بود ، كاملاً آماده بودم، ولي هوا كاملاً تاريك بود و صلاح نمي ديدم حركت كنم. حدود 5:45 هوا كمي گرگ و ميش شد و امكان حركت وجود داشت. مسير امروز تا جادة اصلي ياسوج با مسيري كه ديروز تا آلوني آمدم فرق  ميكند. از چند تا روستاي كوچك گذشتم تا به جاده اصلي برسم. واقعاً اين وقت صبح اين روستاها بسيار زيبا هستند. باد سرد آرامي مي وزيد و گهگاهي چادرنشين ها كمي دورتر از جاده ديده مي شدند كه دود زيبايي هم از جايي كه قرار داشتند به هوا ميرفت و گله گوسفندانشان را براي بردن به چرا آماده مي كردند. كمي دورتر كوههاي سمت چپ رو مي بينيد كه هاله اي از مه اطرافش را گرفته اند و خورشيدي كه هنوز كاملاً بالا نيامده و رنگ سرخش را به سبزي مراتع اطراف اضافه مي كند. كاش مي شد همين جا بمانم.

                   

گهگاهي هم سگ ها واق واق ميكردند ، ولي تا مي ايستادم به سويم نمي آمدند. 18 كيلومتر طي شد تا به مسير اصلي برسم. ديگه كم كم آن حالت بكر طبيعت از بين رفت و مستي صبحگاهي من هم به پايان رسيد. 30 كيلومتر اول مسير سربالايي بود. البته گردنه دار و شديد نبود. بعد هم كفي و سرپاييني تا حدود كيلومتر 55 كه به يك پل رسيدم ، سربالايي و گردنه شروع شد تا ابتداي اولين تونل. كل اين گردنه 8 كيلومتر بود .

                   

اولين تونل هنوز درست نشده و ماشين هاي راه سازي داخل تونل كار مي كردند، ولي من با پررويي تمام از تونل رد شدم و مسير را ادامه دادم. 11 تونل ديگر هم طي شد كه مابين آنها سربالا و سرپاييني بود . داخل تونل بايد توجه كنيم كه امكان دارد  بغل هاي تونل سنگهاي بزرگي باشد كه وقتي ماشينهاي بزرگ از پهلوي شما رد مي شوند ، اين سنگها نبايد شما را به سمت آنها منحرف كند . پس داخل تونل آرام برانيد و هرجا سنگ ديديد به جاي منحرف شدن بايستيد. آخرين تونل كه تمام شد كيلومتر 93 ديده ميشد. تا پاتاوه 95 كيلومتر از آلوني راه است كه از تونل ها تا پاتاوه مسير سربالا و پايين معمولي جاده هاي كوهستاني را دارد. 45 كيلومتر مابقي مسير هم اكثراً سربالاست ، ولي سرپاييني هم دارد. ساعت 16:15 به ياسوج رسيدم ، در حالي كه از لحاظ بدني به صفر مطلق رسيده بودم و تا خود ياسوج هم سربالايي بود. تا به حال اينقدر ضعف بدني را حس نكرده بودم.طوري كه آخرهاي مسير دوچرخه به دست حركت مي كردم. به ياسوج هم كه رسيدم با آقاي صلاحي تماس گرفتم . گفت ميدان جهاد منتظر بمان من مي آيم. با چند تا از بچه هاي دوچرخه سوار ياسوج آمدند و حركت كرديم به سمت « هتل ارم » كه ايشان محبت كرده و براي من رزرو كرده بودند و هرچه اصرار كردم براي پرداخت هزينه هتل قبول نكردند و گفتند خوابگاه اينجا براي شما مناسب نيست و بايد اينجا استراحت كنيد و دو سه ساعت بعد لوحي در دست داشتند كه پيش من آمدند و در آن از من به خاطر طي كردن اين مسير تا ياسوج از طرف هيات دوچرخه سواري كهكيلويه و بويراحمد تقدير شده بود!! امروز يكي از سخت ترين روزها و بهترين شبها را تجربه كردم. 

 

              

ميانگين سرعت10/16-  مدت زمان ركاب زدن 9:07 – حداكثر سرعت 58 – مسافت طي شده93/146 

 

سه شنبه 24 مهر 1386         

با خستگي مفرطي كه ديروز داشتم ، ساعت 7 زودتر نتوانستم را بيافتم. روحية خوبي براي حركت نداشتم و ضعف را در پاهايم حس ميكردم . بهترين راه براي رسيدن به سپيدان آبشار مارگون است كه مي توانيم هم  اين آبشار بسيار زيبا را ببينيم و هم مسير كوتاه تر و ساده تر از مسير اصلي است . ولي من مسير اصلي را انتخاب كردم . اين كوههاي سر به فلك كشيده تا آخر دنيا ادامه دارد.

                      

جنگلهاي بلوط را ديروز هم ديده بودم ، ولي پوشش گياهي مسير امروز انبوه تر بود. حدود 10 كيلومتر كفي و سربالايي بود تا از شهر خارج شدم و به سمت سپيدان حركتم شروع شد و بعد از آن 20 كيلومتر سربالايي مطلق وجود داشت كه نفس مرا بريد . سربالايي كه حتي 1 سانتيمتر هم سرپاييني به دنبال نداشت. ديگه از بده بستان جاده خبري نبود و همش بستان بود. بعد از آن هم 10- 15 كيلومتر سرپاييني و بعد هم جاده هاي معمولي كوهستاني تا حدود 15 كيلومتر مانده به سپيدان كه ديگر كاملاً خسته بودم. به زور چند كيلومتر رفتم جلو و حدود 8 كيلومتر گردنه بود و بعد سرپاييني و كفي و سربالايي تا خود سپيدان. شايد اگر حدود 5 كيلومتر ديگر پا ميزدم گردنه تمام مي شد ولي ديگر حوصلة ركاب زدن تو اين مسير را نداشتم. جلوي چند تا ماشين دست تكان دادم كه يكي ايستاد و من را تا سپيدان برد كه فكر كنم اين مسير در حدود 10 كيلومتر شد . ساعت 12:30 بود كه به سپيدان رسيدم و رفتم تربيت بدني و آنجا هم خوابگاه را كه حدود 2- 3 كيلومتر با شهر فاصله داشت به من معرفي كردند . مسير امروز در عين سختي بسيار مسير زيبايي هم بود و اطراف جاده روستاهاي بسيار زيبايي ديده مي شد كه درختان راجي ( تبريزي ) گاهي كاملاً سبز و گاهي هم كاملاً زرد نماي خاصي به آن مي داد.

               

 بعداً كه با مسئول خوابگاه صحبت كردم از ديدني بودن نقاطي چون بزم فيروز، بهشت گمشده و مارگون و مرتع سرعهد صحبت ميكرد. ( كل مسير ياسوج تا سپيدان 72 كيلومتر )

ميانگين سرعت98/13-  مدت زمان ركاب زدن 4:30 – حداكثر سرعت 50 – مسافت طي شده09/63

 

چهارشنبه 25 مهر 1386

صبح يك مقدار ديرتر راه افتادم ، مسير كفي و كمي سربالايي بود . نرسيده به گردنة شول حدود 5 كيلومتر سربالايي شديدتر شد و بعد از آن تا خود شيراز سرپاييني و كفي بود. ساعت 6:30 راه افتادم و حدود 12:30 به شيراز رسيدم .

            

با آقاي صيادي رفتيم تربيت بدني كه گفتند اينجا قرار است خواهران بيايند و از آنجايي كه آقاي صيادي رئيس دوچرخه سواري بسيج بود سريع رفتيم خوابگاه باشگاه مرصاد و آنجا بنده با فوتباليست هاي تيم مرصاد شيراز هم اتاق شدم.

اما در مورد شهر شيراز: حدود 15 كيلومتر به شيراز مانده بود كه به آسمان نگاه كردم و ديدم ديگر از آن آبي لاجوردي بكر و دست نخورده خبري نيست و تو دلم گفتم : واي دارم باز هم به يك شهر مي روم. داخل شهر كه شدم ، ديدم كاملاً درست فكر كرده بودم همه ماشينها تو هم مي لوليدند و با سرعت به اين طرف و آنطرف ميرفتند و تا خوابگاه رسيدم 2 تا تصادف ديدم « دلم نميخواهد اينجا بمانم » ولي چاره اي نيست. بعد از ظهر هم آقاي آرمان عزيز به بنده پيوست كه باعث خوشحالي من بود . اولين جايي كه رفتيم حافظيه بود. بعدش هم برگشتيم و فالوده خورديم و شام هم با آقاي آرمان خورديم . برگشتيم خوابگاه . فردا پنج شنبه است و من مي خواهم آثار باستاني اطراف شيراز را ببينم.  

ميانگين سرعت35/20-  مدت زمان ركاب زدن 5:04 – حداكثر سرعت 51 – مسافت طي شده 26/103

 

پنج شنبه 26 مهر 1386

ساعت 7:30 بيرون زدم و رفتم ترمينال كارانديش سوار ماشين هاي سعادت شهر شدم. تا سعادت شهر و از آنجا تا پاسارگاد حدود 25 كيلومتر بود. ابتدا مقبره كوروش كبير را ديدم .

            

آثار بعدي هم يك كيلومتر آنطرف تر به سمت راست بودند كه من چون ماشين نداشت همه را پياده رفتم. تل تخت ، زندان سليمان ، كاخ اختصاصي ، كاخ پذيرايي ، پل و .... كه واقعاً جالب و زيبا بودند . حالا مانده بود نقش رستم و نقش رجب و تخت جمشيد . راه افتادم به سمت مرودشت و در دوراهي نقش رستم پياده شدم . آن طرف جاده سمت چپ نقش رجب را ديدم و حدود 2-3 كيلومتر آنطرف تر نقش رستم و آثار زيباي موجود در آن و كعبة زرتشت و بعد ميدان تخت جمشيد پياده شدم. حدود 5 كيلومتر به سمت راست خود تخت جمشيد و موزه آن وجود داشت. 3-4 ساعت از وقت من را تخت جمشيد به خود اختصاص داد و ساعت حوالي 6:30 بود كه به شيراز رسيدم . روز پرباري بود . شب هم با آقاي آرمان عزيز رفتيم شاطر عباس. البته قبلش باز هم فالوده خورديم. مثل شب قبل حسابي يخ زديم و خوش گذرانديم و برگشتيم خوابگاه .

 

 

جمعه 27 مهر 1386

 

خيلي خسته بودم و حسابي استراحت كردم . تازه ساعت حدود 9 بود كه رفتم به سمت عمارت زنديه ( ارگ كريمخاني ) . در آنجا با آقاي سيد محمد ابراهيم افسريان آشنا شدم كه استاد معرق بود. بحث گل انداخت و حدود 1:20 با هم صحبت كرديم . تا رسيدم خوابگاه ساعت حدود 12 بود. رفتم دوچرخه را سرويس كنم كه آقاي سرويسكار نبود ، ولي پسرش كه خودش مغازه داشت نگاهي انداخت و گفت: ميزونه. برگشتم و يك قيلوله نمودم . شب هم رفتم و شاهچراغ را زيارت كردم كه خيلي چسبيد و كيف كردم . فردا مسير سنگيني را بايد ركاب بزنم.

 

          

 

شنبه 28 مهر 1386

ساعت 5:20 بود كه راه افتادم . حدود ساعت 6 صبح 10 كيلومتر طي شده بود و به جاده رسيده بودم . وقتي به پليس راه رسيدم 20 كيلومتر را طي كرده بودم .

تا حدود 50 كيلومتر ابتداي مسير شيب كمي را پا زدم و گهگاهي هم كفي تا وقتي كه ديگر از ساحل مهارلو دور شدم . حدود 35 كيلومتر كفي كامل و بعد هم 15 كيلومتر گردنه كه البته شيب تندي نداشت. 5-6 كيلومتر سرپاييني ، حدود 16 كيلومتر سربالايي و بعد از آن هم كفي و سرپاييني تا جايي كه كيلومترشمار 115 را نشان ميداد و سمت چپ امام زاده اسماعيل ديده مي شد كه چاي صلواتي داشت و دار و درخت و مكان مصفايي براي استراحت . حسابي خستگي ام در رفت . حدود 15 كيلومتر بعد وقتي كيلومتر 130 را نشان مي داد پليس راه را ديدم كه روبروي آن هم استراحتگاه امامزاده اسماعيل كه مكان بسيار مناسبي براي شب ماني به نظر مي رسيد وجود داشت. تا رونيز جاده كفي بود با بده بستان هاي معمولي و از رونيز تا استهبان حدود 30 كيلومتر كفي و سربالايي ملايم . ساعت 16:30 بود كه به استهبان رسيدم . آقاي حسام را ديدم و رفتم خوابگاه و اسكان پيدا نمودم.  يك كم خرت و پرت خريديم و برگشتيم خوابگاه. استهبان يك آبشار هم دارد كه 90 سال پيش به صورت مصنوعي ساخته شده كه به نظر من خيلي هم جالب نبود . راستي در حدود 4 كيلومتري روستاي مومن آباد كاخ ساساني وجود داشت كه بنده متاسفانه زمان بازديد آنرا نداشتم . در ضمن مسير فردا را هم مي شود از راه اصلي طي كرد و هم از راه جديد كه از بعد از درياچه بختگان ميگذرد. يك راه هم 13 كيلومتر قبل از استهبان وجود دارد كه به سمت درياچه ميرود و شيب كمتري دارد. ولي به گفته آقا حسام همين راه ( راه اصلي ) بهتره.

ميانگين سرعت83/19-  مدت زمان ركاب زدن 9:09 – حداكثر سرعت 50 – مسافت طي شده 63/181    

                     

 

 

يكشنبه 29 مهر 1386

و اما امروز كه ساعت 6:45 راه افتادم حدود 9 كيلومتر بعد از شهر جاده درياچه بختگان ديده مي شد و سربالايي گردنه كم كم شروع شد و حدود 5 كيلومتر طول داشت و بعد كفي و سرپاييني و بعضي اوقات هم بده بستان تا نيريز . ساعت 9 رسيدم ني ريز، رفتم مسجد جامع كبير ني ريز را پيدا كردم ، ولي ديدم درش بسته است! و هرچه گشتم كسي را پيدا كنم در را برايم باز كند نشد.

                 

 از طرفي زنگ زدم به آقاي مغني زاده كه اسكان بنده را در قطرويه مهيا كند و گفت بيا تربيت بدني . تو راه تربيت بدني با آقايي به نام رضايي آشنا شدم كه معلوم بود اين نوع سفر برايش جالبه و گفت : من هم ميخوام بعد از درسم با يكي از دوستانم اين كار را انجام بدم. من هم تا جايي كه زمان اجازه مي داد راهنمايش كردم و با صحبت هايي كه كرديم معلوم شد ايشان هم دستي در هنر دارند و معرق و منبت كار مي كند. بعد رفتيم آرامگاه شيخ احمد ني ريزي كه از معروفترين خوشنويسان قرن 12 ه.ق  است. راه افتادم به سمت قطرويه . از داخل ني ريز كم كم سربالايي شروع شده بود . با پليس راه حدود 5 كيلومتر راه است كه اين فاصله سربالايي كمي دارد و حدود 2 كيلومتر بعد از پليس راه سربالايي شديدي به طول حدود 11-12 كيلومتر شروع شد و بعدش هم حدود 10 كيلومتر كفي و بقيه راه سرپاييني بود و 20 كيلومتر قبل از قطرويه كفي شد و باد شديدي هم شروع به وزيدن كرد كه من را بابت مسير فردا كه همش داخل بيابان و كوير است به فكر انداخت. ساعت حدود 14 بود كه به قطرويه رسيدم و رفتم بخشداري. با بخشدار كه صحبت ميكردم ميگفت: به دليل چند سال خشكسالي متوالي ديگر خبري از دامداري نيست و با يك حالت كاملاً مغموم و دلسوزانه گفت: چشم ما به لطف خداست كه انشاا... باران خوبي بباره و وضعيت آب را كه اينجا از سفره هاي زير زميني تامين مي شه بهتر بشه. در ضمن قراره يك كارخانه توليد فولاد ( مثل فولاد مباركه ) در نزديكي قطرويه احداث بشه كه 10 تا 15 هزار نفر اشتغال ايجاد مي كنه.

        

ناهار را در بخشداري خورديم و بعد چند نفر از شوراي بخش قطرويه آمدند و يكي به زور ( آقاي احمد علي مسعوديان ) من را برد به خانة خودش و هرچه اصرار كردم كه ميخواهم تو مسجد يا مدرسه اي بمانم فايده نداشت و من آن شب را مهمان ايشان بودم . ميانگين سرعت33/17-  مدت زمان ركاب زدن 5:26 – حداكثر سرعت 50– مسافت طي شده 24/94 

 

دوشنبه 30 مهر 1386

ديشب تا دير وقت با آقاي مسعوديان صحبت كرديم كه صحبت هاي ايشان خيلي روي من تاثير گذاشت. ساعت حدود 6:15 بود كه از قطرويه راه افتادم. حدود 110 كيلومتر مسير داشتم كه كاملاً هم كفي به نظر مي رسيد. باد هم كه طبق معمول مخالفت خودش را آغاز كرده بود . بعد از حدود 70 كيلومتر به پاسگاه خيرآباد رسيدم كه مكان مناسبي براي استراحت و صبحانه بود. ساعت حدود 10 صبح بود كه با يك آقا آشنا شدم كه ليدر دو نفر استراليايي بود و آنها را به مكانهاي ديدني مي برد. صحبت كه ميكرديم متوجه شدم تازگي ها شهداد بوده و كمي هم من را راهنمايي كرد. حدود 15 دقيقه با ايشان و مهمان هايش صحبت كرديم و با استراحت 45 دقيقه گذشت و به سمت سيرجان حركت كردم  حدود ساعت 13  به سيرجان رسيدم.  رفتم تربيت بدني و با آقاي علي اسدي رئيس تربيت بدني سيرجان آشنا شدم ، تازگيها يك نمايشگاه براي تقدير از پيشكسوتان شهر سيرجان به راه انداخته بود كه من را هم براي ديدن دعوت كرد ، ولي متاسفانه فرصت نكردم بروم. شب را در يك مهمانسرا كه تربيت بدني معرفي كرده بود گذراندم . سيرجان شهري است كه سرد به نظر مي رسيد. بايد ببينم فردا صبح چطور مي شود. مسير امروز كفي بود و كمي هم بده بستان داشت . نزديكي خيرآباد هم كمي سربالايي بود.

ميانگين سرعت20/19-  مدت زمان ركاب زدن 6:07 – حداكثر سرعت 31– مسافت طي شده 53/117 

 

سه شنبه اول آبان 1386

              

 

به سمت بردسير حركت كردم. متاسفانه يك نفر مسير خارج شدن از سيرجان را به من اشتباه گفت ، در نتيجه حدود 3 كيلومتر راه اضافه رفتم . در راه 30 كيلومتر سربالايي خفيف داشتم كه حوصله ام را سر برد و بعد بده بستان هاي جاده شروع شد . حدود كيلومتر 60 بود به كه راهداري خانه سرخ رسيدم و آنجا براي استراحت و صبحانه توقف كردم. چند تا سربالايي خفيف و از حدود كيلومتر 65 بود كه كفي و سرپاييني شروع شد. 35 كيلومتر مانده به بردسير بودم كه بالاخره آن باد هميشگي اين فصل كار خودش را كرد و من را كمي منحرف كرد. از آنجايي كه اين جاده از بدترين جاده هايي است كه تا به حال پا زدم . ( دوطرفه و بدون شانه ) ضمناً آسفالت با كناره جاده هم سطح و تراز نيست ، كشيده شدم تو خاكي و  با سرعت 40 كيلومتر محكم خوردم زمين. 1 دقيقه كه گيج بودم و بعد به خود آمدم و دوچرخه و خودم را كشاندم تو خاكي ، خدا رحم كرد ماشين پشت سرم نبود وگرنه حسابي ناجور ميشد. زانوها و كتفم كمي آسيب ديد و هر دو دستكشم كمي پاره شد ، كه نشان ميداد اگر دستكش به دستم نبود چه اتفاقي مي افتاد. شاخ گاوي دوچرخه و آينه ها شكست و چرخ عقب هم كمي تاب افتاد ، خلاصه 10 دقيقه طول كشيد تا سرحال آمدم و راه افتادم به سمت بردسير . خود بردسير كه خوابگاه ورزشكاران نداشت ، ولي آقاي رئيس تربيت بدني و من رفتيم به كارخانه قند بردسير و با آقاي ..... رئيس كارخانه آشنا شديم. كمي از سفر پرسيد و اين حرفها . حدود 750 نفر در اين كارخانه كار ميكنند كه 4 ماه است حقوق نگرفته اند كه آقاي مهندس دليلش را واردات بي رويه قند و شكر ميدانست . محل ديدار ما با آقاي مهندس.... مكان بسيار زيبايي بود در وسط فضاي باز جلوي كارخانه با بيدهاي مجنون زيبا ، با برگهاي سبز و زرد و نارنجي و بادي ملايم كه خستگي را از تنم دور كرد. در يكي از مهمانسراي كارخانه اسكان پيدا كردم . ساختماني يك طبقه با قدمتي حدود 40 تا 50 سال  ( قدمت كارخانه ) حياط حدود 1000 متر پر از درختان تنومند و زيبا ، دوست داشتم چند روز اينجا مي ماندم، ولي بايد فردا به سمت كرمان حركت كنم. چون با قراري كه با آقا فرشيد گذاشتم قراره پنج شنبه و جمعه برويم شهداد.

ميانگين سرعت 78/18-  مدت زمان ركاب زدن 6:22 – حداكثر سرعت 57– مسافت طي شده 72/119 

چهارشنبه دوم آبان 1386

 صبح دير از خواب بيدار شدم و حسابي استراحت كردم . چون مسير امروزم آنچنان طولاني نيست. ساعت 8:45 بردسير را ترك كردم كه البته ديشب حسابي با آب و هوا و آسمان زيباي بردسير كيف كرده بودم و صبح هم طلوع زيباي بردسير را از پشت بام اين خانة زيبا از دست ندادم. از شهر كه بيرون رفتم تابلوي كرمان 53 ديده شد. حدود 16 تا 17 كيلومتر بده بستان داشتم و بعد كفي تا پليس راه نمين . آنجا تا كرمان هم 16 كيلومتر راه بود. ساعت 12:45 رسيدم كرمان و رفتم تربيت بدني و نامه گرفتم براي خوابگاه و در خوابگاه ورزشكاران كه ميدان باغ ملي بود ساكن شدم.

تماس گرفتم با آقاي فرشيد عزيز و رفتيم شاخ گاوي بخريم كه پيدا نكرديم و دوچرخه را برديم پيش تعميركار يك سرويس حسابي انجام داديم. بعد يك دو دو تا چهار تا با آقاي فرشيد انجام داديم و به اين نتيجه رسيديم كه من فردا تنها و با ماشين يك جوري خودم را به شهداد برسانم . اميدوارم فردا بتوانم كمي به كوير نزديك تر بشوم. كويري كه 2 هفته است به عشقش ركاب ميزنم.

ميانگين سرعت 63/20-  مدت زمان ركاب زدن 3:32 – حداكثر سرعت 50– مسافت طي شده 90/72 

 

پنجشنبه سوم آبان 1386

 

       

ساعت حدود 7 بود كه زدم بيرون و رفتم ترمينال كه ببينم مي توانم با اتوبوس هاي شهداد به اونجا بروم. همه وسايلم را برنداشتم ، فقط يك كوله كوچك و زيرانداز و بطري هاي آب همراه داشتم . كلي طول كشيد تا متوجه شدم براي شهداد اتوبوسي وجود ندارد ، ولي من در تصميم مصمم بودم و هر طوري بود بايد به سمت شهداد مي رفتم ، سواري هاي شهداد را در خيابان 6 بهمن پيدا كردم . حدود 25 كيلومتر داخل كرمان اينطرف و آنطرف رفتم و پرس و جو كردم تا به اينجا رسيدم. دوچرخه را داخل صندوق عقب گذاشتيم و راه افتادم. بعد از تونل و روستاي سيرچ كه 35 كيلومتر با شهداد فاصله دارد پياده شدم. چون دوست داشتم سرو قديمي سيرچ را كه 2000 سال عمر دارد را ببينم . بعد از ديدن سرو و چند عكس به سمت شهداد حركت كردم.

                                     

 اكثر مسير سرپاييني بود.ولي كمي سربالايي هم كه بصورت سربالايي شديد زير 1 كيلومتر بود ديده ميشد. عجب باد شديدي !! حسابي داشت خسته ام ميكرد . از دور چند تا آبادي سبز ديدم و از كنارشان رد شدم . بالاخره حدود ساعت 12 بود كه به شهداد رسيدم و رفتم اداره ميراث فرهنگي و گردشگري . اونجا با آقاي ابراهيمي آشنا شدم كه خيلي خوب با من برخورد كرد و حسابي هم راهنمايي ام كرد . قرار شد امروز ابتدا آب انبار را ببينم بعد شهر باستاني شهداد را و بعد امام زاده و بعد به سمت كمپ كويري حركت كنم و شب را اونجا باشم و صبح هم به سمت كلوت ها حركت كنم .

            

همين طور هم شد . داخل شهر را ديدم و به سمت كمپ كويري حركت كردم . جادة كمپ كويري از حدود 3 كيلومتر مانده به شهداد شروع مي شود كه من دو راهي را رد كرده و به سمت شهداد آمده بودم. از يك جاده خاكي ، خودم را به جاده كمپ رساندم و ديگر آن 3 كيلومتر را برنگشتم . 11 كيلومتر بعد خيرآباد و حدود 1 كيلومتر بعد شفيع آباد و بعد هم حدود 9 تا 10 كيلومتر تا كمپ كويري از سر دو راهي اصلي راه است. تابلوي 28 كيلومتر كمپ و 40 كيلومتر كلوتها ديده مي شد. ولي من فكر مي كنم از دو راهي اصلي تا دو راهي شفيع آباد حدود 23 كيلومتر باشد و بعد هم 9-10 كيلومتر تا كمپ.  تا خود كمپ باد مخالف حسابي آزارم داد .

                 

 

                    

 

هنوز كوير بكر را نديده بودم و جاده بيشتر حالت نيمه بياباني داشت. ولي وقتي از دو راهي شفيع آباد به سمت كمپ رفتم كم كم كوير را داشتم حس مي كردم . با گرماي به خصوص ، باد به خصوص و طبيعت به خصوص خودش .

                  

 

يك ساعتي به غروب كامل مانده بود كه رسيدم به كمپ . آخ جان كسي به جز آقاي علي مهدي آبادي كه نگهبان كمپ بود اينجا نبود. ولي گفت اگر فقط خودت اينجا باشي كليد را ميدهم بهت و خودم ميروم . چون امشب كمي كار دارم . حسابي سرحال آمده بودم . « تنها در كمپ كويري » مي توانست خيلي جذاب باشد . نيم ساعت هم نگذشته بود كه ديدم علي آقا پريد بالاي صندلي و از پنجره بيرون را نگاه كرد و گفت: داره يه ماشين مي ياد . درست حدس زده بود ميني بوسي پر از آدم شلوغ. بچه هاي كرمان ، آمده بودند كويرنوردي و هدف بعديشان هم احتمالاً خراب كردن برنامه بنده . يك خورده بعد چندتا ماشين ديگر هم آمدند و ديگر كمپ جاي ماندن بنده نبود.

                  

خودم را با عكس گرفتن از اينطرف و آنطرف سرگرم كردم و غصه مي خوردم . از آقاي مهدي آبادي مشاوره گرفتم . گفت: كاري نداره من يكي دو ساعت ديگه دارم برميگردم شفيع آباد ( آقاي مهدي آبادي اهل شفيع آباد است ) تو هم با من بيا اونجا يه قلعه هست ، شب رو برو تنهايي قلعه بمون  پيشنهاد بدي نبود.

                     

با سرپرست بچه هاي كرمان هم صحبت كردم و از برنامه هاش پرسيدم ، گفت : شب مي خواهيم بريم كوير و صبح هم رود شور ولي به سمت كلوتها نمي ريم. ديدم شلوغ است و به درد من نمي خورد. از طرفي فردا صبح اگر قرار باشد طلوع كلوتها را ببينم بايد حدود 10 كيلومتر پا بزنم تا شفيع آباد و بعد هم حدود 30 تا (30 تا به قول آقا مهدي و 20 تا هم بقيه ) به سمت كلوتها . خوب امشب را مي روم قلعه و به اين شكل 10 كيلومتر هم به كلوتها نزديكتر مي شوم.

                     

عجب ماه قشنگي داره امشب. ماه شب چهارده مثل يك لامپ كم مصرف وسط آسمان بي غل و غش كوير. يكي دو ساعت بود هوا تاريك شده بود و چه كيفي كردم وقتي تو نور ماه اون جادة زيباي كويري را به سمت شفيع آباد پا زدم. موتورعلي آقا هم كه چراغ نداشت و من هم حسابي مست شب كوير. رسيدم شفيع آباد و رفتم قلعه را ديدم .

               

بسيار زيبا بود . هم مي توانستم تو تراس مانندي كه طبقه دوم بود بخوابم و روي بام قلعه كه معلومه دومي بهتره . از يك راهروي خيلي تنگ با پله هاي با شيب زياد رفتم رو بام ، كه علي آقا گفت : ببخشيد من بايد زود برم چون امشب مهمانم و بعد هم مي خوام برم آبياري .

                  

 

- چي آبياري ، من رو هم با خودت ببر . اينطور شد كه قرار شد برود مهماني و دو سه ساعت ديگر برگردد پيش من و امشب برويم آبياري . به جز صداي سگها و گهگاهي آدمها فقط صداي حركت باد مابين گنبدهاي قلعه به گوش مي رسيد . دراز كشيدم ، چشم دوختم به ماه زيباي امشب و حض بردم از آن چيزي كه سالها بود به دنبالش بودم « شب كوير» ، شامم را خوردم و كم كم داشت سرد مي شد كه علي آقا آمد . دوچرخه را گذاشتيم تو يكي از اتاقهاي قلعه و كيسه خواب و دوربين را برداشتم و رفتيم آبياري . ساعت حدود 9 شب بود .

داخل باغ هاي نخل و كرت هاي مزارع شديم . ساعت 10 بود كه رسيديم به مكان اسكان كه اتفاقاً پسرعمو و برادر علي آقا هم آنجا بودند. خلاصه مي كنم و بقيه مطالب را كه هر ثانيه اش مي تواند چند صفحه توصيف داشته باشد يك گوشه از ذهنم بايگاني مي كنم تا يك روز به آن نگاه كنم و دلم تنگ بشود و شايد باز هم از همه چيز جدا شدم . آتش درست كرديم و چاي بار گذاشتيم و پرتقالهاي نرسيده دزدي چقدر خوشمزه بودند. حيف نبود اين شب را مي خوابيدم . فكر كنم حدود 12 شب بود ، در حالي كه صداي برگهاي درختان كه از نسيم خنك مي لرزيدند و به همين بهانه گهگاهي تني به هم مي ساييدند مي آمد و هوا هم كم كم با سرمايي لطيف وجود خودش را به پوست تنم ثابت ميكرد ، چشمهايي كه دو تا ماه گرد و يك سري خورده ستاره توش ديده مي شد را بستم و خواب زيبايي كه آن شب همة خستگي روح و جسمم را با خودش برد.

               

صداي پاي آب ميومد.

 ساعت حدود 3:30 بود و هوا كمي خنك تر شده بود ، ارتفاع ماه كم شده بود و عوضش ستاره هاي بيشتري معلوم بودند و ستاره اي كه از همه روشنتر بود.« به قول كاظم ستاره صبح » حجم آتش هم كم شده بود و جايش زغالهاي سرخ رنگ ديده مي شدند. آب هم به كرت كناري رسيده بود و با صداي خودش نه تنها گوشم كه تمام وجودم را نوازش ميكرد. يك ساعتي را به آسمان نگاه كردم و نفس كشيدم . كم كم بايد منتظر طلوع آفتاب مي شدم. آن دورترها رنگ آسمان كم كم داشت به سرخي ميزد و سياهي كنار مي رفت كه دوربين را برداشتم براي اسير كردن اين لحظه هاي زيبا . خورشيد از پشت باغهاي نخل داشت طلوع ميكرد. از ديدن خورشيد ميان درختان نخل در حالي كه عكس آن توي كرت پر آب جلويي افتاده به وجد آمده بودم. خلاصه كنم كلي عكس گرفتم و شب تمام شد.

                   

خداحافظي از دوستان و حركت به دل كوير، به سمت كلوتها . نيم ساعتي پا زدم كه ديگر باد مخالف غوغا ميكرد. آنقدر شدت داشت كه حداكثر سرعت من را به حدود 10 كيلومتر رسانده بود. با اين وضعيت امكان نداشت حتي به ابتداي كلوتها برسم . دوساعتي كه گذشت ميني بوس دوستاي ديشبي از پهلويم رد شد و به سرعت گذشت. ولي من هنوز هم با پررويي پا مي زدم . چند دقيقه بعد يك كاميون از پهلويم رد شد ، جلويش را گرفتم و خواهش كردم كمي آرامتر برود ، تا من هم تو بادش پا بزنم. قبول كرد و شروع كردم. كم كم سرعتم به 40 رسيد و حدود ساعت 11 بود كه به رود شور رسيدم . بچه هاي كوهنورد كرمان هم همان جا اطراق كرده بودند. كيلومتر شمار فاصلة 44 كيلومتري بين سه راهي كمپ تا اينجا را نشان ميداد كه اگر قرار بود در حالت عادي ركاب ميزدم فكر كنم تا ساعت 3 يا 4 بعداز ظهر (تا اينجا ) طول مي كشيد. رود شور يا بهتر بگويم « رود تشنه » ( تا حالا رودي كه خودش تشنه باشه ديديد؟ ) كاملاً سفيد و ترك ترك شده بود. رفتم و لبهاي ترك خورده اش را با دستم لمس كردم . جاي دستام رويش ماند. به پشتم نگاه كردم ديدم جاي پاهام هم بكارت و عظمت اين عطش را به بازي گرفته ، آره ما آدمها ايجوري هستيم ، اگر بخواهيم احساسي را لمس كنيم نمي توانيم بدون لگد كردنش اين كار را انجام بدهيم. يك عكس دسته جمعي انداختيم و دوستان حركت كردند و رفتند .

                 

من تنهاي تنها ماندم 70 كيلومتر در دل كوير. فقط دو تا بطري آب برايم به يادگار گذاشته بودند كه وقتي نگاهشان ميكردم خيلي هم ارزشمند به نظر مي رسيدند. ساعت حدود 12 بود. بي شك امكان بازگشتم تا شهداد وجود نداشت . ولي اگر شانس مي آوردم شب به كمپ كويري يا شفيع آباد مي رسيدم.

                       

تازه كلوتها را با سرعت رد كرده و نديده بودم. پا زدم و برگشتم ، كمي جلوتر همان راننده كاميون را ديدم كه كنار ماشين و چند نفر ديگر ايستاده بود . پياده شدم و دوباره تشكر كردم و يك مقدار احوالپرسي كه تعارف زد بيا چرخ را بينداز بالاي كاميون و با هم برگرديم. از خدا خواسته قبول كردم و كلي هم كيف كردم . دوچرخه را بار زديم و حركت كرديم.

                    

از ايشان خواهش كردم به كلوتها كه رسيديم10- 15 دقيقه اجازه بدهد بروم و چندتا عكس بگيرم ، كه با بزرگواري قبول كرد . فاصله كلوتها از شفيع آباد مابين 25 تا 35 كيلومتر است . اگر بخواهيم بزرگترين و زيباترين آنها را ببينيم بايد حدود 8 تا 9 كيلومتر داخل آنها پياده روي كنيم كه من نه جرات داشتم تنها اينكار را بكنم و نه امكانش را ، چون دوچرخه را بايد يك جايي مي گذاشتم .

                  

 

به كلوتها كه رسيديم چندتا درشتش را سوا كردم و كلي عكس گرفتم. به زور رفتم بالاي يكي و از آنجا نظاره گر كوير شدم . از هر سمتي كه نگاه كردم ديد تا بي نهايت بود و طبق معمول تنها چيزي كه ديده ميشد هيچي بود. خلاصه حدود 6 كيلومتري شهداد رسيديم به كارخانه سنگ شكن كه مقصد كاميون بود. من هم پياده شدم و رفتم شهداد و با ماشين برگشتم به كرمان.      پايان دو روز در كوير

                       

 

شنبه پنجم آبان 1386   

 

                 

ديشب تصميم گرفتم با توجه به خستگي كه دارم « 2 روز استراحتم را رفته بودم كوير و پا زده بودم » امروز را هم در كرمان بمانم. هم خستگي در كنم و هم مكانهاي ديدني كرمان را ببينم. اولين مكان مسجد جامع كرمان بود. عمارتي بسيار زيبا با كاشيكاري هاي هنرمندانه . از اون جاهايي كه دوست داريد ساعتها به در و ديوارش نگاه كنيد. نوبت بعدي مشتاقيه يا سه گنبد : اين بنا مقبره مشتاق عليشاه است. همان كسي كه سیم چهارم سه تار را به آن اضافه کرده است. ايشان از دراويش نعمت الهي است و در مسجد جامع كرمان و بدست مردم كشته شده است.

                 

 

 

بيشتر از اينكه معماري بنا جذبم كند ، فضاي عرفاني آن برايم جالب بود. نماز را هم همانجا خواندم و رفتم به سمت آتشكده كه در آن بسته بود و با پرس و جو متوجه شدم بعداز ظهر حدود 3-4 به بعد باز ميشود. رفتم به مكان بعدي كه قلعه دختر و تپه كناري اش قلعه اردشير بود . وقتي به موقعيت مكاني اين دو نگاه مي كني ، هر دو را بر فراز دو تپه بسيار بلند مي بيني و هر دو قلعه بسيار بزرگ و وسيع به نظر مي رسند ، البته حالا تلي از خاك از آنها بيشتر به جا نمانده و بالاي قلعه دختر منبع آب زده اند و بالاي قلعه اردشير هم يك آنتن موبايل بزرگ مي بينيد. مسخره است و البته ننگ آور ، دو قلعه با قدمت دوران ساساني و چنين وضعيتي !!!

از هر دو تپه بالا رفتم و وراندازشان كردم و رفتم به سمت گنبد جبليه ، الان اين گنبد موزه سنگ يا بهتر بگويم موزة سنگ قبر است. برگشتم و رفتم آتشكده ، داخل محوطه اش ، سمت راست خود آتشكده بود و سمت چپ موزه مردم شناسي . از آتشكده شروع كردم. آتش در اين مكان مقدس ، آتشي است چند هزار ساله كه به همت زرتشتيان كرمان بي وقفه فروزان بوده است . چند تا عكس و چندتا دعا و به سمت موزه رفتم و از آنجا هم بازديد كردم. كلي هم با خانومي كه در آنجا بود در مورد زرتشتيان صحبت كردم و راهنمايي براي تحقيق و مطالعه گرفتم و برگشتم خوابگاه. هزينه 8000 تومان

 

يكشنبه ششم آبان 1386

ساعت 6:15 بود كه راه افتادم. حدود 27 كيلومتر تا پليس راه باغين طي مسافت كردم. از آنجا تا رفسنجان 80 كيلومتر راه مانده بود كه مسير كاملاً كفي بود و گهگاهي بده بستانهاي خفيف وجود داشت. حدود 35 كيلومتر مانده به رفسنجان در كبوترخان ايستادم . اصلي ترين مشكل مسير باد مقابل بود كه از كبوترخان به بعد شدت زيادي گرفت و حسابي خسته ام كرد. جاده تا حدود 7-6 كيلومتر مانده به رفسنجان آزادراه و يك طرفه است و تا رفسنجان داراي شانة مناسب آسفالتي است. ساعتِ حدود 13 به رفسنجان رسيدم و 13:30 اسكان پيدا كردم . از كرمان تا رفسنجان هر دو طرف جاده كارخانه هاي متعددي ديده مي شود و ديگر آن حالت لختي قطرويه را اينجا نمي بينيم. با مسئول ميراث فرهنگي رفسنجان صحبت كه كردم قرار شد بعد از ظهر با يكي از افراد ميراث فرهنگي بروم خانة حاج آقا علي را ببينم كه طي مسائلي ساعت 18 اين اتفاق افتاد. هيچ چيز از داخل ساختمان ها نديدم ، چون هوا كاملاً تاريك بود . ولي با آقاي رزاقي حسابي صحبت كردم و ايشان كلي داستان تعريف كرد و من هم كيف كردم.

          

خانة حاج آقا علي :

بزرگ ترين عمارت خشتي دنيا با حدود 3000000 قطعه خشت به مساحت 14000 متر مربع و زيربناي 7000 مترمربع داراي 110 اتاق ، كه هر اتاق به طور مجزا داراي تاقچه و كمد مي باشد و مناسب براي اسكان يك خانواده . بنا مربوط به دوره قاجاريه است و مجهز به آب انبار ، آشپزخانه ، اتاق پذيرايي ، اتاق انتظار ، انبارهاي متعدد و .... كل بنا متقارن و داراي دژهاي محافظتي در اطراف بنا مي باشد. اين خانه زيبا در قاسم آباد حدود 10 كيلومتري رفسنجان واقع شده است.

حاج آقا علي :

در ابتدا پيله وري ساده بود (پيله ور: فروشنده دوره گرد) به قاسم آباد مي آيد و شروع به كشاورزي مي كند و در كشاورزي موفق شده و به « زعيم ا... » معروف ميشود. ( زعيم : كشاورز ) روزي در حال حمل بار گندم به انبار بوده است كه به فردي « ظاهراً مستمند » برخورد مي كند. اين آقا از حاج آقا درخواست گندم مي كند و ايشان ميگويد: هر چه ميخواهي بردار. مستمند ميگويد: اينطور نمي شود ، برگرد تا من راحت بردارم. حاج علي هم ميگويد باشد. برميگردد..... چند دقيقه اي و چند ده دقيقه اي طول مي كشد، مي بيند خبري نيست و صدايي نمي آيد. برميگردد ميبيند خبري از مستمند نيست. گندمها دست نخورده و فقط جاي دستي كه روي آنها مانده مشخصه. گندمها را به انبار مي برد و برميگردد با تعجب ميبيند هنوز هم گندمها در آنجا وجود دارند. انبارها كاملاً پر شده بود و هنوز گندم روي زمين بود. دكتر پاريزي در كتاب پيغمبر دزدان ، مستمند را به حضرت خضر تعبير ميكند. و اينطوري مي شود كه كار و كاسبي حاج آقا رونق پيدا مي كند و به جايي ميرسد كه املاك و زمينها و مستغلات ايشان 60 فرسخ از هر طرف كرمان را فرا ميگرد و حاج آقا معروف به امين التجار مي شود و بزرگترين و تنها تاجر ايراني كه صاحب كشتي بوده و كار صادرات و واردات كالا به هند و پاكستان و چين و بنگال و تركيه را انجام ميداده است. سن حاج آقا كه به 70 ميرسد دو فرزند ناصالح ايشان با رشوه دادن به قاضي كرمان او را به ديوانگي متهم ميكنند. يكي 100 هزار تومان و ديگري 50 هزار تومان مي پردازد. مشخص است كه كدام برنده اين بازي مي شود. حاج آقا متهم مي شود به ديوانگي و اموال ايشان را مي برند به سمت تهران . همين هنگام بوده كه اين مطلب براي « عباس ميرزا » جالب مي شود و درخواست مي كند با حاج آقا ديدار كند كه بعد از ديدار 40 دقيقه اي دقيقاً ميگويد : « ايشان از هر بزي سالم تره » ( شايد منظور از بز فرزندان و قاضي خودفروخته بوده است ) و به اين شكل اموال حاج آقا به خودش برگردانده ميشود. ولي مسلماً قسمت زيادي از آن در راه غارت مي شود و از بين ميرود . در حدود 80 ساله بوده كه تمام اموالش را وقف امام حسين مي كند. بارزترين خاصيت ايشان عدم تجمل گرايي و تغيير در ظاهر به سبب ثروت بوده است . مركب و نوع پوشش ايشان هرگز عوض نشده است.

روايتي ديگر :

هر ساله مراسم عزاداري امام حسين در موقوفه حاج آقا انجام مي شود . تابستان گرمي مستشاران حاج آقا گرماي شديد و مشكل عزاداران را به اطلاع ايشان مي رسانند و درخواست سرپناهي براي مكان عزاداري ميكنند . چادري بسيار بزرگ كه حدود 100 هزار تومان هزينه دربرداشته كه با موافقت حاج آقا مواجه مي شود. بعد متوجه مي شوند براي برپايي اين چادر نياز به دو تيرك بسيار بزرگ است. تنها چاره رفتن به شهري حدود 10 تا 20 كيلومتر دورتر از قاسم آباد و تهيه نوعي درخت مخصوص براي اين كار بوده است. وقتي اين بار سنگين به سمت قاسم آباد راه مي افتد با تمام پيش بيني هايي كه براي آب و خوراك حيوانات انجام شده بوده ، حيوانات تاب و تحمل از دست ميدهند و در زير اين بار از بين ميروند . مطلب به گوش حاج آقا مي رسد و جواب حاج آقا : خود امام حسين يك فكري به حالمان ميكند .

باران و سيل شديدي به راه مي افتد « باران سيل آسا در اين منطقه از كوير واقعاً به ندرت ديده شده » و چوبهايي كه در بين راه مانده بودند توسط سيل تا خود قاسم آباد به خودي خود حركت مي كند . هنوز هم اين دو تيرك در حسينيه حاج آقا علي توسط مردم حفظ و نگداري مي شود.

كلام زيباي آقاي رزاقي من را مسحور خودش كرده بود . اين امارت فقط يك بناي منحصر به فرد نيست، وقفي است كاملاً خالصانه براي اعتقادات پاك مردم. حالت روحاني عمارت وقتي داخل آن هستيد كاملاً قابل درك و ملموس است و از طرفي مهندسي اين عمارت كاملاً خارق العاده و عجيب است . آقاي رزاقي 40 سال پيش به اين عمارت كه آن موقع مدرسه بوده آمده و صحبت در مورد در و پنجره هاي چوبي و شيشه هاي رنگي ، نور زيباي خورشيد تابستاني كه در حوض هاي زيباي پر آب كويري ديده مي شود ، آب را از لب و لوچه آدم راه مي اندازد. كاش بتوانم يك روز داخل عمارت را هم كامل ببينم.

 ميانگين سرعت 88/19-  مدت زمان ركاب زدن 5:49 – حداكثر سرعت 38– مسافت طي شده 56/115 

     

 دوشنبه هفتم آبان 1386

امروز مي خواستم تا مسجد حضرت ابوالفضل كه در 155 كيلومتري انار ركاب بزنم. حدود 6:15 بود كه راه افتادم . از ابتداي مسير باد شديد مخالف را داشتم كه ديگر حسابي حوصله ام را سر برده بود.25 كيلومتر كه وارد جادة رفسنجان- انار شدم مسجدي را سمت راست جاده ديدم. مسجد ابوالفضل كه كاملاً مناسب براي شب ماني بود. در صورتي كه من از وجود اين مسجد اطلاع داشتم. حتماً ديشب را اينجا مي ماندم و حدود 25 كيلومتر امروز مسيرم كمتر مي شد. كم كم كه جلو رفتم متوجه شدم امكان رسيدن به مسجد حضرت ابولفضل وجود ندارد. 65 كيلومتري جاده بود كه براي صبحانه كنار يك رستوران ميان راه ايستادم . تا اينجاي مسير هم باد شديد مخالف را داشتم . جاده هم كمي سربالا و يك طرفه با شانه مناسب آسفالتي بود. صبحانه را خوردم و كاملاً سرحال آمدم و وقتي شروع به پا زدن كردم ، حس خيلي جالبي داشتم ، آسمان را نگاه كردم . جالبه بدونيم آسمان لاجورديه ! خاكستري نيست ! اطراف را ديدم و متوجه شدم چقدر دارم لذت مي برم از اينكه داخل اين بيابان مسيري را طي ميكنم. جاي من اينجاست .

                  

 توي جاده ، تو بيابان ، تو جنگل، كنار دريا ، تو كوه ، تو جنگلهاي بلوط كردستان . جاي من تو اون زندان بدون پنجره نيست ، كه اگر پنجره هم داشته باشد رو به تاريكي باز مي شود. تا خود انار مستانه پا زدم و از اين سرمستي لذت بردم. خدايا شكرت. انار تا پليس راه يك كيلومتر

ميانگين سرعت 55/18-  مدت زمان ركاب زدن 5:24 – حداكثر سرعت 29– مسافت طي شده 30/100

  

سه شنبه هشتم آبان 1386

خوشبختانه امروز را تقريباً از ابتداي جاده حركت ميكردم و ديگر لازم نبود مسير شهر را هم طي كنم. ساعت حدود 5:45 بود كه راه افتادم ، زودتر امكان نداشت ، چون هوا راستي راستي تاريك بود . 5 كيلومتر بعد مسجدي را ديدم كه اين مسجد هم براي شب ماني مناسب بود. بعد ديگر خبري نبود تا كيلومتر 55 تا 60 كه شهرك مسجد ابوالفضل وجود دارد. بعد مهريز ، و از مهريز تا يزد را باد خوردم و در بقيه مسير احتمالاً به خاطر ارتفاعات اطراف جاده از باد خبري نبود . ساعت حدود 15 بود كه رسيدم يزد و به دنبال خوابگاه .

 

             

خوابگاه ورزشكاران واقع بود در ورزشگاه شهيد نصيري كه كاملاً از شهر خارج است كه البته اين خودش مشكلات زيادي را در ترددهاي بعدي به همراه داشت. با محسن سنايي هم تماس گرفتم . قرار شد فردا صبح بروم اردكان و بعد با هم برويم چك چك . در ضمن امشب حسين آقاي اكبرزاده را هم ديدم كه ورزشكاري ( دوچرخه سوار ) بود بسيار جوان « متولد 1368 » ولي با تجربيات فراوان.

 

ميانگين سرعت 10/20-  مدت زمان ركاب زدن 7:38 – حداكثر سرعت 40– مسافت طي شده 20/153            

 

چهارشنبه نهم آبان 1386

 

                               

بار و بنديلم را جمع كردم و حدود ساعت 7 بود كه به سمت اردكان راه افتادم . سر راه سري هم به ميبد زدم كه شهري بود بسيار زيبا . نارين قلعه ، قلعه باستاني بسيار جذاب ، بافت قديمي شهر ، كاروانسراي شاه عباسي ، مسجد جامع ميبد و خانه سالاري و يخچال زيباي ميبد. حسابي كيف كردم و بعد هم به سمت اردكان .....

                

ساعت حدود 12:30 بود كه محسن را ديدم و رفتم منزل ايشان. ناهار را مهمان ايشان بودم و بعد حدود ساعت 14:30 به سمت چك چك راه افتاديم وقتي به چك چك رسيديم ، ساعت حدود 18-18:30 بود . تقريباً يك ساعتي را در تاريكي ركاب زديم و كيلومتر شمار كه در اردكان 74 را نشان ميداد حالا رو 119 بود. (45 كيلومتر)

                  

 

اكثر مسير سربالايي بود و باد مخالف داشتيم كه بسيار خسته كننده بود. خوشبختانه آن شب كسي تو چك چك نبود و كاملاً سكوت حكمفرما بود. آقا محسن عدسي را بار گذاشت و چه خوشمزه هم از آب درآمد . شب بسيار زيبايي بود. كهكشان راه شیري كاملاً معلوم بود و قبله را براي نماز به ما نشان ميداد. زير آتشكده پر از اتاقك هايي است كه زرتشتي ها براي اسكان ساخته اند « گويا ساخت اين اتاقكها را به نوعي نذر مي كنند » كه ما بعد از اينكه از حدود 60 پله بالا رفتيم در يكي از همين اتاق ها كمپ زديم. با محسن كه صحبت كردم شيوه زندگي اش من را حيرت زده كرد. متولد 1360 و اين همه گذشت و طرز تفكري چنين جذاب.

           

آقا محسن كارت چيه ؟

- يه مغازه لوازم خياطي داريم كه گهگاهي آنجام. ولي اكثر اوقات سر زمين و باغ هستم و كشاورزي مي كنم. تازه 2 تا گوسفند هم دارم. ظهر هم كه كمي دير آمدم داشتم هيزم خرد ميكردم ، براي پخت نان!!

حسابي كيف كرده بودم . نيمه شب صداي جيغ عجيبي ما را از خواب بيدار كرد كه هي نزديكتر هم مي شد تا اينكه ديگر صدايي نيامد. ما اول فكر كرديم آدم است . ولي بعد به اين نتيجه رسيديم كه احتمالاً شغال بوده.

بسيار خوش گذشت.

ميانگين سرعت 28/17-  مدت زمان ركاب زدن 6:54 – حداكثر سرعت 47– مسافت طي شده 30/119

 

پانویس: محسن سنایی عزیز در نیمه های شب 31-03-1387 در کوه چک چک سفر بعدی خودش را آغاز نمود.

محسن رفت............

و به قول یکی از دوستانش : خانه ی دوست در آن آبی آرام بلند است اکنون

و من برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ام.

               

 

پنج شنبه 10 آبان 1386

 

              

صبح براي نماز بيدار شديم و ديگر نخوابيديم. صحبت كرديم. بساط صبحانه را به راه انداختيم و يك صبحانه حسابي خورديم. ساعت حدود 8 بود ، رفتيم تا ببينيم در آتشكده را باز مي كنند يا نه ؟ كه با بد اخلاقي آقا فريدون خادم آتشكده روبرو شديم.

              

- آتشكده پيرسبز « چك چك »

از قرار معلوم هنگام حمله عربها به ايران يكي از دخترهاي يزدگرد سوم از يزد به سمت كوهي متواري شده است . وقتي نيك بانو به كوه چك چك مي رسد ، كوه عظيمي را جلوي خودش ميبيند كه امكان رد شدن از آن برايش وجود نداشته . دست به دامان ايزد يكتا ميشود و عصايي كه در دست داشته را به زمين مي زند. زرتشتي ها معتقدند كه كوه اين بانوي محترم را در دل خود جاي مي دهد و از مكان برخورد اين عصا آبي زلال جريان پيدا مي كند و هنوز هم اين آب به چكيدن خودش ادامه مي دهد ، كه به همين دليل به اينجا ميگويند « چك چك » . رطوبت باعث سبز شدن عصا مي شود و اين درختي كه در آتشكده وجود دارد ، همان عصا است كه چند هزار سال عمر دارد. اين آتشكده به نوعي مهم ترين آتشكدة زرتشتي هاست كه آنها سالي 5 روز در جشني خاص « مانند حج مسلمانان » در آن مراسم مذهبي به جا مي آورند از همه جاي دنيا به اينجا مي آيند . فضاي داخل آتشكده ، فضايي است كاملاً معنوی ، مخصوصاً وقتي يك زرتشتي با همان شيوه خاص و لهجه جالب در آن مشغول دعا كردن است.

                               

 

             

 

ساعت 8:30 بود كه در را باز كرد و رفتيم داخل . حدود 30 تا 45 دقيقه آنجا بوديم و صداي چك چك آب را گوش ميكرديم و شايد هم دعا مي كرديم. خيلي خوب بود حسابي آرام شدم و خستگي ديشب را فراموش کردم. ساعت 10:30 بود كه با آقا محسن خداحافظي كردم و چك چك را به سمت « خرانق» ترك گفتم. مطمئن هستم كه خاطرات اين شب با آقا محسن حالا حالاها از ذهنم پاك نمي شود. به قول آقا محسن 20 تا خاكي داشتم و 7 تا ديگر تا خود خرانق. 20 تا را درست گفته بود ، ولي تو دومي 23 كيلومتر اشتباه داشت. وقتي خاكي تمام شد 30 تا مانده بود تا خرانق كه تا يكي دو كيلومتر آخر يعني نزديك پليس راه همه اش سربالايي بود و بسيار خسته كننده. 14:30 رسيدم خرانق . درِ كاروانسراي شاه عباسي كه اكنون مركز مطالعات فناوري ايران است بسته بود . صبر كردم. نگهبانش كه با موتور رد مي شد را ديدم و خواهش كردم در را باز كند كه اين كار را انجام داد . كاروانسرا بسيار زيبا و مرتب بود و عجيب است كه اين يكي ديگر كاملاً بازسازي شده بود . روبروي كاروانسرا بافت قديمي خرانق هست كه بسيار زيباست و در وسط شهر قديمي منار جنبان قرار دارد. كليد منار جنبان را هم گرفتم و از 59 عدد پلة آن بالا رفتم كه كار بسيار دشواري بود. چون بالاي منار جنبان بسيار تنگ بود و به زحمت يك نفر از آن رد ميشد.

 

ولي جدي جدي وقتي مناره را محكم تكان دادم شروع كرد به جنبيدن و تا شعاع 20 سانتيمتر حركت ميكرد كه من جرات نكردم محكم تر مناره را تكان بدهم. از بالاي مناره تمام خرانق را مي توان ديد.

             

 نرسيده به بالاي مناره (ورودي تنة استوانه اي مناره) سوراخ بسيار كوچكي ( به شعاع 4 تا 5 سانتيمتر ) وجود داشت كه از آن مكانهاي استراتژيك شهر قديمي را مي شد ديد . بعد نوبت رسيد به پل تاريخي .

         

پلي عظيم كه فقط براي عبور آب به سمت ديگر خندق « شايدهم رودخانه » ساخته شده بود كه اين اهميت آب را در اينگونه شهرهاي كويري نشان ميدهد. خرانق را كه كامل ديدم ساعت حدود 5 بعداز ظهر بود . ديگر امكان پا زدن تا يزد صفر شده بود.

           

رفتم دم پليس راه ايستادم و از كاميونها و تريلي هايي را كه رد مي شدند يكي يكي پرسيدم كجا مي روند . يكي ميرفت يزد و من هم دوچرخه را انداختم بالاي بارش و با تريلي به يزد برگشتم. ساعت 19:30 بود كه خسته و كشته رسيدم خوابگاه و شام خوردم و تا صبح يك تكه خوابيدم.

 

ميانگين سرعت 74/14-  مدت زمان ركاب زدن 4:18 – حداكثر سرعت 34– مسافت طي شده 44/63

 

جمعه 11 آبان 1386

                          

 

امروز را اختصاص داده بودم به ديدن شهر يزد. ديروز محسن حسابي در مورد ديدنيهاي يزد صحبت كرده بود و مكان آنها را به من گفته بود. ولي من بايد ابتدا بليت بيرجند را ميگرفتم« چون برايم رزرو نميكردند» و بعد ميرفتم سراغ گشت و گذار. فقط يك بليت آن هم روي چرخ براي حقير وجود داشت. تازه معلوم نبود آقاي راننده چرخم را هم مي آورد يا نه ؟ خوب چاره اي نبود. اگر براي فردا بليت مي گرفتم كلي از برنامه عقب مي افتادم. بليت را تهيه كردم و رفتم سراغ دخمه ها. حدود انتهاي شهر بعد از صفاييه روي دو تپه بلند و جنب آرامگاه زرتشتيان دو سازه به چشم ميخورد. سمت چپي بلندتر بود و سازه اش نيز بزرگتر به نظر ميرسيد. كلي از تپه ها بالا رفتم و هر دو را حسابي برانداز كردم . جالبه كه اينجا شده مكان موتورسواري جوان هاي يزدي كه از در و ديوار دخمه و تپه ها بالا ميروند. وقتي دخمة سمت چپ را ديدم از هر كدام از اين جوانها در مورد تفاوت سمت راستي و چپي پرسيدم هيچ كس نميدانست. يعني اينها كه ساعتها وقتشان را با موتور از اين تپه ها بالا مي رفتند ، هيچ وقت 100 متر پياده روي و ديدن دخمه ها را به خودشان زحمت نداده بودند. موقع برگشتن از يكي از همين موتورسوارها كه ميخواست به سمت داخل شهر برود ، خواهش كردم من را تا مسيري ببرد . قبول كرد و البته چقدر هم جذاب بود؟!

نوبت رسيد به آتشكده يزد كه رفتم. ولي متوجه شدم جمعه ها كاملاً بسته است. ميدان امير چخماق و موزة آب و مسجد جامع . ناهار را در هتل ابريشم كه ساختماني قديمي بود خوردم و به سمت قسمت قديمي شهر يزد به راه افتادم. خانه لاري ها و زندان اسكندر و آب انبار و كلي جاي ديدني در قسمت قديمي وجود دارد كه واقعاً چشم نواز بود. ساعت شده بود 16 و من هنوز خريد نكرده بودم. ساعت 17:30 هم بليت داشتم . خلاصه هُل هُلي رفتم و دم و دستگاه رو جمع كردم و رفتم به سمت ترمينال و با كلي پرس و جو اتوبوس بيرجند را پيدا كردم. حدود 15 سرباز با كلي وسيله و كلي بار هم آنجا بودند ، در نتيجه آقاي راننده با لحني بسيار جذاب فرمودند كه عمراً دوچرخه بنده را بار نخواهند زد. رفتم دفتر و كلي سر و صدا و بعد هم پيش راننده و كلي چرب زباني و بالاخره دوچرخه را بست روي پشت بام اتوبوس و راه افتاديم به سمت بيرجند و ........

حيف كه طبس را نمی توانستم ببينم. (بر طبق برنامه مسیر ما بین یزد تا بیرجند به دلیل کمبود زمان با اتوبوس طی شد)

 

شنبه 12 آبان 1386

خوشبختانه ديشب صندلي بغلي حقير انساني بزرگ منش و خوش سخن اسكان داشت كه تا بيرجند از وجودش و كلامش حض بردم. ساعت حدود 4:30 بود كه به بيرجند رسيدم . پياده شديم و حسابي يخ كرديم. خدا عاقبت بنده را فردا صبح به خير كند كه قرار است تو اين سرما ركاب بزنم. تازه آقاي بغلي مي گفت : وقتي دماي بيرجند 18 درجه است قائن به 8 هم ميرسد، كه اين باعث كف نمودن بنده شد. صاف رفتم تربيت بدني و براي خوابگاه نامه گرفتم. در ضمن اسكان در قائن را هم هماهنگ نمودم.

تماس با ميراث فرهنگي و ملاقات با آقاي عربي و ديدار از باغ زيباي تاريخي اين شهر.

                    

 بعد نوبت رسيد به محلة قديمي بيرجند ، كه كلي آثار تاريخي داخل اش هست و پهلويِ ميدان شهدا است و محلة چهار درخت و قلعه بيرجند.

                   

 تا ساعت 14 اينها را ديدم و برگشتم ورزشگاه آزادي كه آقاي نگهبان فرمودند به دليل سفر جناب رئيس جمهور محترم بايد ورزشگاه را به محلي ديگر « هرجا كه خودم دوست داشتم » ترك كنم. كلي صحبت كردم و زنگ زد استانداري و گفت: « حالا تا گير نداده اند برو خوابگاه و.......» روز خوبي بود با حسين و آرش و ياشار هم صحبت كردم و كلي احوالپرسي و سرويس دوچرخه و تمام.

 

يكشنبه 13 آبان 1386

امروز ساعت 6:15 راه افتادم .حدوداً 7 كيلومتر طول كشيد تا از شهر خارج شدم و پليس راه هم همان جا بود. سربالايي كم جاده شروع شد كه 30 كيلومتر طول كشيد. مسير امروز كاملاً با مسيرهاي چند هفته اخير متفاوت است و بيشتر حالت كوهستاني دارد. بعدش هم 30 كيلومتر كفي و سرپاييني. نرسيده به آرين شهر براي صبحانه در يك مغازه كه سماور بزرگي داشت ايستادم. صبحانه را شروع كردم كه ديدم آقاي مغازه دار چقدر قشنگ دارد خراساني مي خواند. به طرفة العيني Voice Recorder را آوردم و روشن كردم و شروع به ضبط.  و ايشان يك آواز قشنگ براي بنده به يادگار خواند. خستگي ام حسابي در رفته بود . بعد از آرين شهر هم 6 تا 7 كيلومتر سربالايي و 6 تا 7 كيلومتر ديگر سرپاييني و بده بستان تا حدود 20 كيلومتر ( بعد از گردنه خونيك ) مانده به قائن كه سرازيري شد و باد امروز خيلي شديد بود . ولي خوشبختانه جهتش از جنوب به شرق بود و از پهلو به من ميخورد. تا ساعت 9 لباس را پوشيده بودم ، چون هوا خيلي سرد بود. ساعت 13:30 بود كه به قائن رسيدم. با آقاي يكه خاني تماس گرفتم و آمد دنبالم و رفتيم تربيت بدني و ناهار و به سمت ورزشگاه و اسكان. بعد از ظهر بود كه آقاي يكه خاني محبت كرد و آمد دنبالم و رفتيم چند جا را ديديم. مسجد جامع قائن كه از قديمي ترين مسجدهاي ايران است. مزار بوذرجمهر كه بسيار زيبا بازسازي شده بود . متاسفانه نشد از قلعه قائن كه مكان مقاومت حسن صباح بود ديدن كنم. ولي مكان قلعه بالاي تپه اي بود بسيار بلند و اينطور كه آقاي يكه خاني ميگفت: حسن صباح دو سه سال در آنجا به مقاومت پرداخته بود كه باعث شگفتي دشمنان بوده كه چگونه غذاي مردم داخل دژ فراهم مي شود. كه بعد متوجه شده اند از قلعه تا آب انبار مسجد جامع تونلي بسيار بزرگ و بلند « آنقدر بزرگ كه آدمها و احشام با هم در آن تردد مي كردند » حفر شده بوده كه مردم داخل دژ مخفيانه به شهر مي آمدند و مايحتاج زندگي را تهيه ميكرده اند. بعد هم شام را مهمان آقاي يكه خاني بودم كه معتقد بود ورزشكار ، ورزشكاره از هرجا كه مي خواهد باشد، از قائن يا تهران. كه البته لطف ايشان به بنده بسيار زياد بود.

 

                

 

                  

راستي برگشتني از بوذرجمهر آقاي قرباني « عضو هيئت رئيسه مجلس » را ديديم. در حالي كه از موبايلش يكي از آهنگهاي شهرام ناظري به گوش مي رسيد مشغول قدم زدن و ورزش كردن بود كه يك گزارش حسابي با آقاي يكه خاني از ايشان گرفتيم و عكسي و مصاحبه اي براي روزنامه خراسان.       

ميانگين سرعت 12/18-  مدت زمان ركاب زدن 6:08 – حداكثر سرعت 55– مسافت طي شده 24/111

 

دوشنبه 14 آبان 1386

ساعت حدود 6:15 بود كه از قائن راه افتادم . جاده امروز چيزي براي گفتن ندارد، جز اينكه اكثر راه تا گناباد سربالايي بسيار خفيف و كفي است و اطراف گهگاهي تپه و كوهستان ديده مي شود و كمي هم باد مخالف داريم. اما فكر كنم حدود ساعت 13:30 بود كه از دور يك گنبد و چهارتا گلدسته پيدا شد و كمي نزديكتر تابلوي بيدخت را ديدم.

                

حسابي كيف كردم. چون فكر ميكردم براي رفتن به بيدخت ابتدا بايد بروم به گناباد و از آنجا 6-7 كيلومتر به سمت بيدخت. خلاصه رفتم داخل شهر و رسيدم به مزار. « مزار اصطلاح خود بيدختي هاست براي مكاني كه فكر كنم حدود 4 تن از اعقطاب دراويش سلسله نعمت الهي گنابادي در آنجا به خاك سپرده شده اند». و اطراف آن هم قبرستان قديمي بيدخت. معماري بنا بسيار جالب و دلنشين است. در ضمن اينكه حالت روحاني خودش را حفظ كرده.1:30 شايدم بيشتر اونجا بودم و حسابي كيف كردم . نمازي خواندم و عكسي گرفتم و بعد به سمت گناباد به راه افتادم. تا گناباد 5 كيلومتر راه بود. اونجا كه رسيدم رفتم به مركز شهر و خواستم از عابربانك پول بگيرم . كارتم را گرفت و پيغام داد عابربانك خراب است و ديگر هم كارت را پس نداد. فكر كنم 4 يا 5 تومان پول داشتم . فردا تعطيل بود و ديگر هيچ. مثل اسفند روي آتش بالا و پايين ميپريدم و از هركسي مي پرسيدم كه چكار ميتوانم بكنم. كه ناگهان آقايي كه بغل ايستاده بود گفت : اوناهاش تو وانته. بدو بگيرش. به طرفة العيني به وانت رسيدم . جالبه كارمند بانكِ در را باز كرد و كارتم را داد. اقامتم هم امشب در يك دامپروري ( يا دامپزشكي يا همچين چيزي ) در گناباد بود كه مكان بسيار مناسبي براي استراحت است.  

 

ميانگين سرعت 91/17-  مدت زمان ركاب زدن 6:09 – حداكثر سرعت 45– مسافت طي شده 08/110   

 

سه شنبه 15 آبان 1386

ساعت 6:15 بود كه راه افتادم و حدود 14:30 رسيدم به تربت حيدريه. در شهرستان مهنه يك مسجد هست كه مكان بسيار مناسبي است براي استراحت و شب ماني. جاده امروز هم مثل روزهاي اخير چيز خاصي ندارد. از مهنه به بعد باد كاملاً با بنده موافقت نمود و 40 كيلومتر آخر راه 25 كيلومتر سربالايي خفيف هست.10 كيلومتر كفي و 5 كيلومتر سربالايي. به تربت حيدريه رسيدم رفتم به سمت اداره تربيت بدني . نرسيده به اداره تربيت بدني يك آقايي پريده بود بالاي جدول و دوربين به دست ايستاده بود. گفت : لطف كن يك دور ديگر بزن كه تازه دوزاري ام افتاد كه خبرنگار است. از ايشان خواهش كردم ما را بي خيال بشود . از خبر خراسان رضوي آمده بود ولي با اصرار بنده بالاخره بي خيال شد و كمي هم ناراحت شد و رفت. رفتم داخل چايي خوردم و كلي هم تحويلم گرفتند و ...

تربت حيدريه شهري است كه اكثر مردم در آنجا با كشاورزي و دامداري امرار معاش مي كنند . قرار است يك كارخانه فولاد در اينجا ايجاد بشود كه 2000 نفر اشتغالزايي مي كند و يك كارخانه سيمان هم درست كنند. يك آقايي كه با ايشان صحبت ميكردم ميگفت : ما آمادگي لازم را براي مركز استان شدن داشتيم كه متاسفانه بيرجند را مركز كردند. محل اسكان بنده ورزشگاهي بود در تربت حيدريه و حسابي هم از من آنجا پذيرايي كردند و يك ساعت مچی هم به يادگار به حفير عنايت فرمودند. روز خوبي بود.  

ميانگين سرعت 38/17-  مدت زمان ركاب زدن 7:04 – حداكثر سرعت 35– مسافت طي شده 62/125     

 

چهارشنبه 16 آبان 1386

ساعت حدود 5:45 بود كه از تربت حيدريه راه افتادم. هوا بس ناجوانمردانه سرد است. تا ابتداي گردنه « فكر كنم يك پليس راه هم همان جا بود » حدود 13 كيلومتر راه بود. اين 13 كيلومتر سربالايي خفيف بود. خود گردنه هم 10 كيلومتري طول داشت. ديشب با آقاي داماد كه صحبت كردم قرار شد دامادشان كه مقيم گناباد است سر راه كه دارد ميرود به مشهد ، يك سري وسايل اضافي من را هم بگيرد و ببرد كه تو همين گردنه ايشان را ديدم و وسايل اضافي ام را دادم و..... بعد از گردنه نوبت رسيد به 10 كيلومتر سرپاييني و بعدش هم تا تونل جاده به صورت بده بستان بود. وقتي به تونل رسيدم كيلومتر شمار 52 را نشان ميداد و طول تونل هم 450 متر . تونل بعدي هم 750 متر طول داشت و تا رباط سفيد 10 تا گردنه كوچك و سربالايي هايي مثلاً به طول 1 كيلومتر وجود داشت و يك گردنه تيز حدوداً 5/1 كيلومتري و بعد سرپاييني و كفي تا 40 كيلومتر مانده به  پليس راه مشهد. ساعت حدود 15:30 بود كه به پليس راه رسيدم. جالبه كه امروز باد از هر طرفي دلش ميخواست آمد. ولي اكثر مسير موافق با من بود. نرسيده به بزرگراه هم توربينهاي بادي را ديدم كه نشان دهنده بادخيز بودن اين منطقه است. از پليس راه حدود 40 كيلومتر آزادراه است. تا مشهد اكثراً سرپاييني بود. بعد تماس با تربيت بدني و فرمودند: خوابگاه را به خانمها سپرده اند. نقداً برو سمت حرم تا ببينم چه كار مي كنم.

رفتم ميدان برق و منتظر تماس آقاي « خوش باطن » شدم. آنجا با آقاي « ابراهيم مكري» آشنا شدم كه بازنشسته اورژانس مشهد بود و حالا به عنوان « موتور آمبولانس » مشغول كار بود. ايشان نقاش و شاعر بسيار زبردستي هم بودند كه با توجه به نوع كارش روحيه و شخصيت جذابي داشت. كلي با هم حرف زديم و شعر خواند و صحبت كرديم . بالاخره ساعت حدود 18 بود كه آقاي خوش باطن تماس گرفته و فرمودند: خوابگاه هيات ژيمناستيك براي شما مهيا گرديده .كه البته سوئيت بسيار راحت و مرتبي هم بود.

 

ميانگين سرعت 91/17-  مدت زمان ركاب زدن 9:34 – حداكثر سرعت 66– مسافت طي شده 28/171  

            

 

پنج شنبه 17 آبان 1386

امروز خيلي دير از خواب بيدار شدم و هيچ كاري هم نكردم ، جز اينكه رفتم ميراث فرهنگي و نقشه هاي ايرانگردي خراسان رضوي را گرفتم و بعد هم رفتم زيارت حرم امام رضا.

 

جمعه 18 آبان 1386

صبح رفتم ترمينال و سوار اتوبوسهاي نيشابور شدم . حدود 1:45 تا نيشابور راه بود. بعدش هم به سمت آرامگاه عطار ، خيام و كمال الملك و برگشتم مشهد و زيارت دوباره.

           

امشب هم سري به آقاي مكري زدم و كلي صحبت كرديم و شعر برايم نوشت و ...... رفتم خوابگاه ديدم به به كليدم را گم كرده ام . ساعت حدود 10 شب بود. تاكسي گرفتم و برگشتم آنجا كه امشب آقاي مكري را ديده بودم. باز هم پيدا نشد. ساعت حدود 23:15 بود كه برگشتم ورزشگاه و از آقاي نگهبان خواهش كردم اجازه بدهد در اطاق رياست مجموعه بمانم. قبول كرد و شانس آوردم امشب تو خيابان نماندم. چون هيچ پولي نداشتم و همه چيزم داخل خوابگاه بود.

 

               

شنبه 19 آبان 1386

تا آقاي قاسمي آمد ، ساعت 7:45 بود. با جستجوي كليدها فرمودند : از خوابگاه بغلي شما 3 تا كليد هست. ولي سوئيت شما همان يك كليد را داشته. يك خورده كلافه بودم ، ولي مطمئن بودم كه مسائل به خوبي حل مي شود. آخرين تير كمان ديدن كشوي آقاي بنايي بود كه چندتا كليد آنجا بود، شانسي انداخت تو قفل و باز شد. خلاصه تا جمع و جور كردم و راه افتادم ساعت شده بود 8:30. تا چناران حدود 5 كيلومتر راه بود كه اكثراً كفي بود و بده بستان هم داشت. 75 كيلومتر ديگر تا قوچان مانده بود. چناران را ترك كردم. 15 كيلومتر رفته بودم كه باد مخالف « بهتره بگم طوفان مخالف » شروع به وزيدن كرد. ساعت 15 حدود 30 كيلومتر تا قوچان مانده بود . با سرعت حدود 10 كيلومتر « آنهم تو اين جاده كفي » که به معنی وجود باد شدیدا مخالف است، مطمئن شدم به قوچان نميرسم . سمت راستم يك كارخانه ديدم. 2 گزينه داشتم : 1- ماشين ميگرفتم و ميرفتم قوچان. 2- شب را در كارخانه مي ماندم. دومي را انتخاب كردم. رفتم داخل و از نگهبان خواهش كردم با توجه به اين شرايط اجازه بدهد شب را در محوطة كارخانه بمانم. قبول نموده ، بنده را به مسجد كارخانه سيمرغ « كارخانه مرغداري با حدود 400000 مرغ راهنمايي كردند كه بعدا متوجه شدم درست است كه اين كارخانه در داره ، ولي ديوارهايش كه بصورت حصار و سيم خاردار بود از بين رفته و بماند اون شب چطور با ترس و واهمه و چند مشكل غيرقابل كتابت ديگر سر شد.

 

ميانگين سرعت 48/18-  مدت زمان ركاب زدن 5:31 – حداكثر سرعت 33– مسافت طي شده 10/102     

 

يكشنبه 20 آبان 1386

 

                   

ساعت حدود 6:45 را نشان مي داد كه با خوردن يك چاي در اطاق نگهباني كارخانه را به سمت قوچان ترك گفتم. 30 كيلومتر تا قوچان راه بود كه اكثراً سربالايي خفيف بود. حدود 4 كيلومتر بعد از كارخانه امامزاده جليل بود كه اگر مي دانستم يك همچين جايي اينجاست شب را حتماً اينجا مي ماندم و 3 كيلومتر بعد از آن هم مسجدي ديگر كه آن هم براي شب ماني مناسب به نظر ميرسيد. در قوچان رفتم موزه مردم شناسي بعد رفتم موسسه فرهنگي كرمانج را پيدا كردم و چندتا CD دوتار خريدم.

 

              

راه افتادم به سمت شيروان حدود 10 كيلومتر بعد از قوچان شهركهنه بود و امامزاده اسماعيل و ديگر خبري نبود تا شيروان .

از قوچان جاده كفي بود تا حدود 10 كيلومتر مانده به شيروان كه به صورت كفي و سربالا درآمد. ديگر از جاده هاي كويري و بياباني خبري نيست و كنار جاده ها پر شهر و روستا و كارخانه است. كم كم كه از مشهد به سمت قوچان و بعد وارد تركمن زبانها مي شويم زبانها تركيبي از تركمني و تركي و كردي و فارسي است. شيروان را در ورزشگاه آزادي ماندم كه خبري از  وسايل گرمايشي نبود و فقط 2 تا پتو داشتم و يك شب سرد....

ميانگين سرعت 09/23-  مدت زمان ركاب زدن 4:11 – حداكثر سرعت 37– مسافت طي شده 47/96  

 

دوشنبه 21 آبان 1386

امروز مسير طولاني را نداشتم . بين شيروان تا بجنورد حدود 62 كيلومتر فاصله است. باد امروز هم باد غربي بود، يعني موافق با بنده. اما تا حدود 20 كيلومتر مانده به بجنورد كمي از پهلو وزيد.

نميدانم چرا فواصل مسير امروز را خوب به ياد نمي آورم. فقط مي دانم مسير ابتدا سراشيبي بود و بعد به تونل رسيدم . تونلي به طول 324 متر « فكر كنم كيلومتر 45 ، 14- 15 كيلومتر مانده به بجنورد »

 

                   

مسير امروز دقيقاً كوهستاني بود و سمت چپ و راست پر بود از كوه و تپه هاي زيبا. ولي مسير كفي بود و سرپاييني . تا حدود 18 كيلومتر آخر كه سربالا شد. در 5 كيلومتري بجنورد به شهر بابا امان رسيدم. ساعت 11 بود كه رسيدم بجنورد و رفتم تربيت بدني و سري هم به ميراث فرهنگي زدم و در خانه كشتي عليدخت ساكن گشتم. فردا بايد بروم به سمت رباط ، هنوز شك دارم كه صبح زود راه بيافتم يا به دليل سرماي شديد كمي ديرتر بروم. الان يك طوفان شديد هم درگرفته و دارد درختها را از جا ميكند.

ميانگين سرعت 84/18-  مدت زمان ركاب زدن 3:24– حداكثر سرعت 44– مسافت طي شده 95/63

 

سه شنبه 22 آبان 1386  

صبح حدود ساعت 7:45 راه افتادم . اثرات طوفان ديشب امروز هم به صورت باد خنك ديده ميشود. بعد از طي حدود 6 كيلومتر سربالايي خفيف به پليس راه رسيدم و از همانجا هم گردنه بدرانلو به طول 7 كيلومتر شروع شد. بعد از گردنه حدود 13 كيلومتر سرپاييني داشتم و بعدش هم تا كيلومتر 43 اكثراً سرپاييني بود و فقط 3 تا نيم گردنه 5/1 كيلومتري وجود داشت. از كيلومتر 43 تا 66 سربالايي نسبتاً خفيفي وجود داشت و البته مابين آنها هم در كيلومتر 45 شهر آشخانه قرار داشت. از 66 تا 80 گردنة چمن بيد كه ديگر حسابي خسته شده بودم. ولي اينجا ديگر آخر سربالايي محسوب مي شود تا خود استان مازندران .

           

 سه كيلومتر بعد در كيلومتر 83 پليس راه چمن بيد و حدود 15 كيلومتر كفي و سربالايي تا خود قره بيل. مسلماً تو اين روستا خبري از تربيت بدني يا مهمانسرا نبود. پس رفتم پيگير شدم ببينم مي توانم امشب را در مدرسه بخوابم يا نه. البته مسجد هم گزينه ديگر بود ، ولي احتمال مي دادم بخاري نداشته باشد ، كه با توجه به سرماي اين فصل و اين منطقه خيلي منطقي نشان نمي داد. با مسئول مدرسه صحبت كردم. گفت : مدرسه نمي شود و بخاري ندارد و از اين جور حرفها ، برو پيش آقا سيد!!

آقا سيد محمد باقر

 تنها سيد روستاي رباط قربيل است. كه خودش چندتا اتاق اضافه دارد كه آن با افتخار آنها را به زائرين امام رضا ميدهد و هيچ هزينه اي هم دريافت نميكند. « البته اينها را بعداً متوجه شدم » 

خلاصه رفتم پيش آقا سيد كه مغازش بغل خانه اش بود و گفتم براي شب جا نياز دارم. اسمم را پرسيد و گفتم محمدم و يك صلوات بلند فرستاد و گفت : من هم محمدم . رفتيم و اتاق را به من نشان داد . اتاق مربوطه اتاقي بود با سقفي چوبي و پنجره قديميِ بسيار زيبا و يك بخاري نفتي قديمي هم وسطش بود.

 

كلي از فضاي اتاق خوشم آمد و نفت بخاري را آقا سيد پر كرد و من هم روشنش كردم. البته خيلي هم بخاري گرمي نبودو من تا صبح بخاري را بغل كرده بودم. شب شد و آقا سيد با يك قوري چاي و يك پياله ماست و يك كيسه پر از ميوه و خرت و پرت آمد و ما را حسابي شرمنده خودش كرد. 

ميانگين سرعت 30/15-  مدت زمان ركاب زدن 6:57– حداكثر سرعت 44– مسافت طي شده26/106

 

چهارشنبه 23 آبان 1386 

امروز را با نصيحت هاي آقا سيد شروع كردم. دو چيز آدم را به بهشت مي برد: 1- احسان 2- اخلاق نيكو

امروز آدمها قدر ثواب را نمي دانند وگرنه بيشتر احسان و نيكوكاري انجام ميدادند.

يك چيز ديگر هم گفت.« 3 جور آدم ملعون هستند: 1- آنهايي كه شب تنها ميخوابند(کنایه از مجرد بودن) 2- آنهايي كه تنها ميخورند. 3- آنهايي كه تنها سفر ميكنند.»

كه بنده هر سه صفت را یک جا با هم دارم و با توجه به اين مطلب پلشت ترين موجود روي زمين هستم.

خلاصه تا ساعت 8 بنده را نصيحت فرمودند كه البته نوع كلام و برخورد و رفتار ايشان بسيار آرامش بخش بود. من هم با جان و دل حرفهايش را شنيدم. ساعت8:20 بود كه راه افتادم . هوا بسيار بسيار سرد بود. « با توجه به اينكه تازه در راه افتاده بودم » و بنده هم بسيار خسته بودم. يك مسجد حدود 4 كيلومتر بعد از خانه آقا سيد « خانه اي كه روي درش كلمه ا... و ياا... نوشته شده » وجود داشت و روبروي مسجد هم موزه حيات وحش و سرمحيط باني ميرزا بايلو بود. كه هر دو بسته بودند. حدود 35 كيلومتر جلوتر به ابتداي جنگل گلستان رسيدم.

                 

تا اينجا فقط سرپاييني داشتم و اصلي ترين مشكل سرماي طاقت فرسا بود. حدود 2 كيلومتر جلوتر كمپ جنگلي است. جنگل حدود 20 كيلومتر طول كشيد كه در اين فصل خيلي زيبا به نظر ميرسد. كلي عكس گرفتم و كيلومتر 75 يعني 20 كيلومتر بعد ، ديگر خبري از كوههاي پوشيده از بلوط اطراف جاده نبود. پليس راه هم2 كيلومتر بعد از جنگل بود. تا انتهاي جنگل اكثراً سرپاييني داشتم و بعدش تا پليس راه بده بستان جاده شروع شد و سپس يك خرده سربالايي و رسيدم به مينودشت. 15 كيلومتر بعدش هم گنبدكاووس قرار داشت. تو 30 كيلومتر آخر اصلي ترين مشكل باد مخالف بود. در گنبد در مهمانسراي فردوس كه توسط هيات دوچرخه سواري معرفي شد اسكان پيدا كردم و با آقاي محمد ناصري كه در هيات دوچرخه سواري گنبد مشغول بودند آشنا شدم. خود ايشان هم زماني دوچرخه سوار حرفه اي بودند و الان هم دست از ركاب زدن برنداشته اند. شب بنده را به ديدن گنبدكاووس ابن وشمگير بردند كه بلندترين برج آجري دنيا با ارتفاع 55 متر است و امسال هم هزارمين سال بنا شدن اين برج معروف است.

                                   

در شهر گنبدكاووس ديدن خانمهايي با پوشش جذاب تركمني بسيار معمول است كه خالي از لطف نبود. در اصل اينجا زماني تركمن صحراي معروف بوده كه ديگر ازش خبري نيست و متاسفانه هرچه هست شهر است. در گنبد هرساله كورسهاي اسب سواري متعددي برگزار ميشود كه نوبت بعدي پس فردا در آق قلا است كه من خيلي دوست داشتم يكي را از نزديك مي ديدم كه متاسفانه امكانش نيست « شايد وقتي ديگر »

ميانگين سرعت 85/21-  مدت زمان ركاب زدن 5:38– حداكثر سرعت 47– مسافت طي شده 01/123      

 

پنج شنبه 24 آبان 1386

 

                    

ساعت 7:15 بود كه از گنبد راه افتادم. امروز قرار بود بروم گرگان و آنجا يك روز هم استراحت بكنم. بعد بروم به سمت اينچه برون و گل فشان را ببينم و بعدش هم فردا از بندر تركمن به سمت ساري حركت كنم كه البته كل اين برنامه به هم ريخت. تا آزادشهر 15 كيلومتر سربالايي خفيف بود و بعدش هم 25 كيلومتر تا پارك جنگلي دلند. كيلومتر 31 بود كه كنار جاده تابلوي آبشار شيرآباد 10 كيلومتر ديده مي شد. مسلماً براي ديدن اين آبشار زمان نداشتم و در كيلومتر 51 رسيدم به شهر علي آباد . تا اينجا مسير كفي و سربالا بود و بده بستان هم داشت.

            

از آبشاري كه در علي آبادِ بسيار شنيده بودم و با پرس و جو متوجه شدم بايد بروم ابتداي جاده كمربندي كه آنجا با تابلوي آبشار كبودوال مواجه شدم. حدود 5-6 كيلومتر به داخل جنگل رفتم و كلي هم سربالايي تند داشت و كلي خسته شدم . بعدش هم 1 تا 2 كيلومتر پياده رفتم تا رسيدم به آبشار .

      

اين يكي دو كيلومتر آخری مسير بسيار جذاب بود. انگار اينجا تكه اي از بهشت موعوده. خيلي خوشحالم كه خستگي مسير را پذيرفتم و اينجا آمدم. كلي عكس گرفتم و كيف و حال كردم . همينطور كه كيفور بودم پايم ليز خورد و دوربين محترم افتاد و به رحمت ايزدي پيوست. خيلي ناراحت شدم. چون عكاسي از باقي مسير را بي ترديد از دست دادم. يك وانت برميگشت پايين كه من را هم با خودش برد. با تربيت بدني گرگان تماس گرفتم ، معلوم شد خانم ها در خوابگاه هستند و امكان اسكان من وجود ندارد. و اينطور شد كه كل برنامه من عوض شد. شب را در مهمانسراي گرگان ماندم و تصميم گرفتم فردا را به سمت ساري حركت كنم و اينطوري 2 روز از مسير را فاكتور گرفتم. حدود ساعت 16:30بود كه خسته و گشنه در مهمانسرا اقامت كردم . اين اولين بار است كه رسماً براي اقامت هزينه پرداخت ميكنم.( هزينه اي كه در همدان دريافت شد غير قانوني بود )

    

ميانگين سرعت 34/16-  مدت زمان ركاب زدن 6:12– حداكثر سرعت 53– مسافت طي شده 37/151

 

جمعه 25 آبان 1386 

ساعت 6:15 بود كه گرگان را به سمت ساري ترك كردم. بيشترين چيزي كه امروز در مسير ديدم، طبيعت زيباي كنار جاده بود كه از كردكوي تا بهشهر اين زيبايي به نهايت خودش ميرسد. زيبايي اين مسير خستگي يك هفته كامل و پشت سر هم ركاب زدن را از ياد من برد و امروز را به راحتي تا ساري ركاب زدم و ساعت حدود 13:54بود كه به ساري رسيدم. اكثر مسير امروز كفي و سرپاييني بود. يكي از زيباترين جاده ها را بين كردكوي و بهشهر مشاهده نمودم.

ميانگين سرعت 76/18-  مدت زمان ركاب زدن 6:59– حداكثر سرعت 35– مسافت طي شده 06/131

 

شنبه 26 آبان 1386 

امروز را به استراحت در ساري پرداختم. فقط رفتم تربيت بدني كه همين بغل خوابگاه است. هزينه پرداخت شده بابت اقامت را ميزان كردم و اسكان فردا را در پل سفيد هماهنگ نمودم. امروز با « دايي » هم آشنا شدم كه مسئول خوابگاه اينجاست. سري هم به ميراث فرهنگي زدم و فرصتي پيدا شد تا در يك كافي نت به ايميلم نگاهي بيندازم. شب هم دوچرخه را براي سه روز انتهايي مسير حسابي تر و تميز و سرويس كردم.

 

یکشنه 27 آبان 1386

صبح از ساری راه افتادم. به قایم شهر که رسیدم مسیر کمربندی رو به سمت پل سفید انتخاب کردم. یادم نمییاد ولی فکر کنم سختی مسیر از شیرگاه به بعد بود.حدود ساعت 14 رسیدم به پل سفیدو در خوابگاه تربیت بدنی مستقر شدم.

هوا خیلی خیلی سرده حالم بده و تنها نیستم.یک نفر علاالدین نفتی هم اینجاست.

مسافت طی شده 71

 

دوشنبه 29 آبان 1386

کم کم تهران داره نزدیک میشه. مسیر امروز کاملا سخت و سنگین به نظر میرسه. به پل ورسک که رسیدم ساعت 11 بود و 30 کیلومتر مانده بود به فیروزکوه. آقای پسر عمو زنگ زد. پرسید چقدر مونده برسی به فیروزکوه؟ خوب با توجه به میانگین سرعت 5 کیلومتری در این شیب سنگین اکر هیچ استراحت نمی کردم، ناهار هم نمی خوردم و پنچر و این قرطی بازی ها هم نداشتم باز حدود 17 می رسیدم فیروزکوه که اونوقت هوا کاملا تاریک بود.ولی برای خودم خیلی جالب بود که کاملا آروم بودم و با آرامش از تمتا مسیر لذت می بردم.

حواسم نبود یه هو یه سگ گنده پرید تو سینم. خیلی وقت بود یاد گرفته بودم در این شرایط بایستم.می ایستادم ولی ناخودآگاه دلم میرزید.این دفعه اصلا تکون هم نخوردم چنان به سگه نگاه کردم که رهش رو گرفت و رفت. خوشحالم.

گردنه گدوک باشیب بسیار تند و باد شدید و سرمای آنچنانی رو پشت سر گذاشتم و رسیدم به فیروزکوه.در زورخانه مستقر شدم و طبق قرار آقای پسر عمو اومد پیشم.یاشار میگه فیروزکوه تا تهران اوضاع جاده و ترافیک و رانندگی آدم ها افتضاح است و بهتر این مسیر رو با دوچرخه طی نکنم. راست میگه ولی نمیشه !!

پس تمام وسایلم رو دادم به پسر عمو ببره تا فردا بدون بار رکاب بزنم. امشب روز ورزش باستانی کارهاست. ضرب زورخانه و میل و کباده حسابی چسبید. آقاه مسول زورخانه قرار بود برام پتو بیاره فکر کنم یادش رفت در نتیجه تا صبح لرزیدم.

 

ميانگين سرعت 06/11-  مدت زمان ركاب زدن 5:22– حداكثر سرعت 38– مسافت طي شده 43/59

 

سه شبه 30 آبان 1386

عجب روز بدی است امروز.هوا شدیدا سرده،تنم بسیار خسته است و کمی برای خانواده دلتنگم و هرگز نمیخواهم سفرم رو تموم کنم وبرگردم تهران. حالت تهوع دارم.احساس عجیبیه.به خودم می گم باز پوستت تو اون تهران بی ریخت کنده میشه.مسیر تا حدود 30 کیلومتر مونده به رودهن کاملا پر شیب و سنگینه.ماشین ها بی دقت و به سرعت و با ترافیک شدید حرکت می کنند. از رودهن به بعد هم که دیگه بوی گند یه شهر شلوغ رو میتونید واضح استشمام کنید.

15:30 بود که به تهران رسیدم و رفتم خونه. خانواده خوشحال بودند و محمد هم به ظاهر خوش حال.

زنگ زدم به همراه عزیزم یاشار اون هم خوشحال بود.

به تهران رسیدم ولی به شدت فاصله رو حس می کردم، چون وصل ممکن نیست و همیشه فاصله ای هست.

ميانگين سرعت 79/18-  مدت زمان ركاب زدن 7:08– حداكثر سرعت 54– مسافت طي شده 134

 

68 روز زندگی با طی مسافی حدود 6800 کیلومتر که 5310 کیلومتر آن با دوچرخه بود به پایان رسید.

 

سپاس بی کران از همه ی دوستایی که کمکم کردن به خصوص یاشار نظمی عزیز، امیر حسین خالقی با محبت و افشین ایران پور دوست داشتنی.

 

   محمد شاه كرم                                         

 كانون گردشگران جوان ايران                                   

 

 

 

 

 

آخرين بروز رساني ( ۰۱ فروردين ۱۳۸۸ )